wrapper

آخرین اخبار

واقعیت سیاسی و رهبری دینی ، استاد شیخ احمدحلی

واقعیت سیاسی و رهبری دینی ، استاد شیخ احمدحلی:

رهبری دینی

به همه شما خوش‌آمد می گویم ، ما در این برنامه با موضوعات و بحثهای جدیدی که برادران شرکت کننده ارائه می کنند در ارتباط خواهیم بود.

از طرف همه شما به جناب استاد شیخ احمدحلی خوش‌آمد می گویم که قرار است بحثی با موضوع (( واقعیت سیاسی و رهبری دینی)) ارائه کنند. بفرمایید شیخ!

شیخ حلی : سلام عليكم

مجری : علیکم السلام و رحمة الله و بركاته.  خوش آمدید. بفرمایید

شیخ حلی : درود بر شما جناب دکتر . حال شما چطوره؟

مجری : شیخ! شما بیست دقیقه وقت دارید

شیخ حلی : ان شاء الله

مجری : بفرمایید

شیخ حلی : همه‌ی برادران حاضر! السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

خداوند همه‌ی شما بینندگان این برنامه را زنده نگه دارد. در برنامه‌ی این هفته اگر خدا بخواهد، می‌خواهیم بعضی از مباحث مهمی را که دارای اهمیت در زندگی انسان است، بیان کنیم. مباحثی که خلفای الهی یا آسمان، آن‌ها را در حقیقت تکاملی انسان قصد کرده‌اند. هدف از بحث امروز، اگر خدا بخواهد، این است که چگونه اثر مشخصی را برای بعثت خلیفه خدا در زمین و اثر آسمان را بر انسان موجود در زمین مترتب کنیم. در این‌جا یک مسئله و مقدمات و اشکالاتی هست که آن‌ها را اگر خدا بخواهد، مطرح خواهم کرد. برادرانم! در میانه‌ی بحث این مسئله خواهد آمد: جایگاه آسمان در بعثت انبیاء یا تکامل چیست؟ جایگاه آسمان در رهبری سیاسی انسان چیست؟ طبعاً به اعتبار این‌که امروزه زندگی سیاسی بخش قابل توجهی را در زندگی سیاسی انسان به خود اختصاص داده است، اگر خدا بخواهد ابتدا با تعریف سیاست شروع می‌کنیم.

سیاست همان‌طور که گفته می‌شود، عبارت است از مجموعه‌ای از قوانینی که زندگی جامعه را تنظیم می‌کند و انسانی که به عنوان شهروند زندگی می‌کند - در زندگی شهروندی - چاره‌ای ندارد؛ جز این‌که ملتزم به این قوانین باشد. یعنی سیاست، مجموعه قوانینی است که زندگی انسان را تنظیم می‌کند. وقتی این مطلب را بر اساس تعریف‌هایی که برخی از علمای غربی آورده‌اند، فهمیدیم، متوجه می‌شویم که فرد سیاسی، رهبر یا حاکمی که بر مردم مسلط است، نمی‌باشد. این مطلبی است که متخصصین علوم اجتماعی یا سیاسی توضیح می‌دهند. این یک مطلب.

مطلب دومی که باید آن را بشناسیم، این است که دین به چه معنا است؟ چرا که موضوع بحث ما، واقعیت سیاسی و رهبری دینی می‌باشد. ارتباط بین سیاست و دین چیست؟ و وضع فعلی انسان، نسبت به سیاست و دین چیست؟ چرا که موضوع حاکم، برای اکثر مردم دارای اهمیت است. به عنوان مثال: آیا مجلس و قوانین تصویب‌ شده، دارای حقیقت موثری بر زندگی انسان است؛ به گونه‌ای که موجب صالح یا ناصالح شدن انسان شود؟ ما همیشه در مورد این مثال که مردم بر دین پادشاهان خود هستند، سخن می‌گوییم. الان می‌خواهیم مسئله و داستانی ساده و کوتاه را از زندگی رسول خدا (ص) بیان کنیم. آن هنگامی که رسول خدا (ص) از مکه به مدینه منوره منتقل شدند. و این، اولین پایتخت اسلامی است که بر شانه‌های اولین مسلمانان بنا شد. و اما مسئله‌ی سیاسی که جایگاه دیگری را نسبت به موضوع تکفیر و حرکات سیاسی که منجر به قتل و ذبح برای مجبور‌کردن مردم به داخل شدن اسلام می‌شود، ارتباطی به ما ندارد. بلکه فقط جایگاه رسول خدا (ص) چیست؟ بر این نکته تاکید می‌کنم که نقش رسول خدا (ص) در مسئله‌ی رهبری جهان چیست و آیا برای ایشان، امکان رهبری دنیا بود یا خیر یا اختصاص به رسول خدا ندارد. آیا برای انسان به صورت عمومی، امکان رهبری دنیا وجود دارد؟ بگذارید، این‌طور بگوییم: به صورت عام یا به صورت مقطعی یا شناخت عمومی یا این‌که آیا برایش امکان رهبری دنیا وجود دارد؟ یعنی این انسانی که آسمان یا خدا یا خالق مبعوثش کرده است، برایش امکان رهبری در دنیا وجود دارد یا خیر؟

زمانی که رسول خدا (ص) به مدینه‌ی منوره آمدند اولین تشریعی که کردند پنجاه و سه قانون بود. طبعاً این قوانین به گونه‌ای ایجاد شده بود که تمام کسانی که در مدینه‌ی منوره بودند، هم‌چون یهودیان و مسیحیان را در بر می‌گرفت و حق هر صاحب حقی را به او می‌داد و تمام تاریخ‌نگاران به این مسئله معترف هستند که یهود هر آن‌چه که به نفع و ضررشان است و مسیحیان نیز این‌گونه؛ و هم‌چنین مسائل اقتصادی هم‌چون زکات‌ها و خمس‌ها حتی مسئله‌ی جنگ‌ها  و حتی مسئله‌ی فرستادن سپاه نظامی، رسول خدا (ص) برای هر چیزی حقش را تشریع کرد. مثلاً می‌خوانیم: رسول خدا (ص) به سپاهیان مهاجم سفارش کرد که درختان را قطع نکنید و اسیری را نکشید و مجروحان را نکشید.

چه چیزی از این مطلب می‌فهمیم؟ این‌که این قانون‌گذاری یک قانون‌گذاری انسانی محض نیست بلکه یک قانون‌گذاری آسمانی است. وگرنه چگونه انسانی که نبی نیست -یعنی بر اساس نظر علمای غربی که گذشت که گفتند: رسول خدا (ص) پیامبر یا فرستاده نیست؛ هم‌چنان که آن‌ها این‌چنین ادعا می‌کنند- این قانون را تاسیس می‌کند؛ بنابراین باید قانون عمومی وجود داشته باشد که همه‌ی زمین یا همه بشر را در بر گیرد که بتواند بر زندگی انسان حکومت کند. این چه قانون عامی است که بر زندگی بشری حکومت می‌کند. اما خودش مشخصاً بشری نیست؟

باید متوجه باشیم که این قانون یک قانون آسمانی است؛ چگونه؟

الان خواهیم رسید.

الان رسول خدا (ص) به همراه دولتی که خداوند ایجاد کرده است، می‌رود؛ همان‌طور که در تاریخ می‌خوانیم و روش زندگیش آغاز می‌شود و قوانین را همان‌طور که هست، تاسیس می کند.

این مثال اول، آیا رسول خدا (ص) در این امر یعنی تاسیس قوانین و تثبیت دولتش موفق شد؟

بله در تثبیت دولت کوچک به اندازه‌ای معین موفق شد؛ چرا که طبعاً ما نمی‌گوییم که کل دنیا دارای امنیت بود و رسول خدا (ص) طی ده سال بر تمام آن حکومت می‌کرد، خیر این را نمی‌گوییم، به همین مقدار کم رسول خدا طبعاً قانون صحیح را پایه ریزی کرد که همان قرآن کریم و سیره و روش نبوی صحیح و روایات رسول خدا (ص).

بنابراین در آن‌جا قانون تاسیس شده‌ی صحیحی بود. این مسئله‌ای است که باید به آن توجه داشته باشیم که قانون موجود تاسیس شده بود و دولت اسلامی آغاز شد.

بله، کسی که بعد رسول خدا آمد، با قرآن و سنت مخالفت کرد. این مسئله‌ی دیگری است. بنابراین به ذهن خطور نمی‌کند که کسی که بعد از رسول خدا (ص) آمد، آیا مخالفت کرد یا خیر؟ این امر دیگری است، می‌رویم به سوی این مطلب که این قانون صحیح است یا خیر. به این نکته تاکید می‌کنم که آیا اصل قانونی که خلیفه‌ی خدا آورد، صحیح است یا خیر؟

به این مسئله یقین داریم که رسول خدا (ص) فرمود: مریض و اسیر را نکشید. از اسیر و مریض مالیات نگیرید و مثلاً درختان را قطع نکنید یا مثلاً رسول خدا (ص) بر رعایت حقوق حیوانات و حقوق زکات‌ها و خمس‌ها و مسئله‌ی بردگان و پیشرفت تاکید می‌کرد.

در نتیجه به این قانون بر اساس تاریخ و سنت صحیح، اشکالی وارد نیست. طبعاً وقتی نگاه موضوعی به تاریخ داشته باشیم، تاریخ نادرست است و همانند آن‌چه که در زمان رسول خدا (ص) بوده و الان برای ما نقل شده، نمی‌باشد. این مسئله‌ی اول است. بنابراین این قصه به زودی و به سادگی مطرح خواهد شد که آیا بر انبیا و اوصیا واجب است که خلفایی تعیین شده از آسمان باشند.

وقتی می‌گوییم تعیین شده از آسمان باشند، به خاطر این است که اکثر علمای غربی -صاحب نظران لیبرالیسم و سکولاریسم- انبیا و اوصیا را قبول ندارند. اگر انبیا از طرف آسمان تعیین شده باشند، آیا واجب است؟ وظیفه‌شان است که انسان‌ها را رهبری کنند یا خیر؟

طبیعتاً اگر بخواهیم در مورد این مسئله صحبت کنیم، اختلاف بزرگ و آشکاری حتی بین مذاهب اسلامی می‌بینیم که آیا رهبری مردم، وظیفه و تکلیف شرعی رسول خدا (ص) و انبیا و تکلیف سیاسی‌شان بوده است؟

بیشتر مردم حتی فرد مومن ، نگاه یک بعدی دارند و می‌گویند: پیامبر یا وصی نقش سیاسی ندارند. چرا؟ به خاطر قطع ارتباط با مبدا که دین از سیاست جداست.

و اشتباه بودن این نظریه واضح است، حتی انسان متدین فرهنگی نگاهش به سیاست و دین یک نگاه تک بعدی است و آن‌ها را از یکدیگر جدا می‌داند.

چرا؟ به این خاطر که مساله دین -ضمن احترام برای بیشتر صاحب نظران-(نزد آنان) عبارت است از روش نماز خواندن و روزه گرفتن و خمس و زکات و حج فقط، این همان دین در نزد آنان است. اما سیاست خیر، جزء دین نیست (آن‌ها می‌گویند) سیاست مردان خودش را دارد.  سیاست دارای رهبری‌های قدرتمندی است که دست‌هایش بر کشورها حکومت می‌کند. این واقعیت سیاسی امروزه است. بنابراین آیا پیامبر یا رسول یا وصی جانشین خدا هست و برای‌شان حقی در برپایی دولت وجود دارد یا خیر؟

آیا برایشان تشکیل حکومت امکان دارد یا خیر؟ این سوالی است که زیاد مطرح می‌شود و بیشتر دوست‌داران یا پیروان اوصیا و امامان علیهم السلام می‌گویند: او که امام است چرا همانند فرد سیاسی عمل نمی کند؟

او قانون‌گذار است؟ بله قانون‌گذار است. جایگاه سیاسی دارد؟ بله قطعاً جایگاه سیاسی دارد. مشکل ما کجاست؟ این‌که مردم می‌گویند ما نمی‌فهمیم که جایگاه و نقش جانشین خدا چیست.

نقش خلیفه خدا به تکامل رساندن انسان است، تکامل انسان به چه مسئله‌ای؟ به نظام اجتماعی، به نظام پیشرفت به نظام اقتصادی و سیاسی، این جایگاه خلیفه‌ی خدا است.

خلیفه خدا قاصر است  یا خیر؟ این سوال مهمی است که همیشه علمای غربی و اکثر لیبرال‌ها و حتی لیبرال‌های سیاسی که اندیشه‌ی اسلامی و سیاسی دارند، می‌پرسند.

 آن‌ها می‌گویند: خلیفه خدا -منظور خلیفه‌ای که خدا او را انتخاب کرده است- نمی‌تواند رهبری سیاسی بشر را بر عهده بگیرد. بله او می‌تواند نماز  و روزه و حج و امور این چنین را انجام دهد. اما سیاست، خیر. پس سیاست برای خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس و دولت عثمانی می‌باشد، این‌ها سیاسیونی هستند که در کارشان خبره بودند ، هم‌چنان که تاریخ نقل کرده است.

طبعاً این نظریه‌ی اشتباه را به زودی مطرح خواهم کرد که (پیدایش آن ) به سبب دشمنان خلیفه خدا نیست. بلکه به سبب پیروانی است که از خلیفه‌ی خدا پیروی می‌‌کردند.

این نظریه‌ی اشتباه نزد صاحب نظران دینی صحیح است؛ چرا که آن‌ها نمی‌فهمند و شناختی نسبت به حقیقت خلیفه‌ی خدا ندارند. در حال حاضری که ما زندگی می‌کنیم، نقش خلیفه‌ی خدا چیست؟ بنابراین نوبت به این می‌رسد که باید بفهمیم: آیا خلیفه‌ی خدا عملاً نقش خود را انجام می‌دهد؟ بله خلیفه‌ی خدا نقش قانون‌گذاری و سیاسی خود را در رهبری جامعه انجام می‌دهد؛ حتی نقش سیاسی.

برای شما حال بعضی از علما را از باب شاهد، نقل می‌کنم؛ مثلاً در زمان هشام بن عبدالملک.

وقتی به مشکل اقتصادی برخورد و در نتیجه مشکلات سیاسی برایش پیش آمد -منظور جریان ضرب سکه‌های درهم و دینار است، می‌دانید که درهم و دینارها در روم، یونان یا ایتالیا ضرب می‌شد و همانند دلار که امروزه به کشور اسلامی می‌آید، وارد ممالک اسلامی می‌شد- مشکل بین هشام بن عبدالملک و قیصر روم ایجاد شد و پادشاه روم گفت که این اموال را بلوکه می‌کنم، هشام سر در گم شد؛ چرا که دولت و نیروهای نظامی و اقتصاد کامل همگی بر عهده‌ی او بود، هشام چه کار کرد؟

همه‌ی وزرا و سران مملکتی را جمع کرد؛ چرا که به دنبال نظری کاربردی و صحیح برای خروج از بحران اقتصادی می‌گشت، طبعاً به آسانی نمی‌توانست از این مشکل اقتصادی خارج شود؛ چرا که دولت وی بر اساس درهم و دینار رومی سرپا بود. پس به این سرعت و در این چند روز نمی‌توانست موفق شود.

گفت: راه حل این مشکل فقط به دست یک نفر است که می‌تواند ما را از این بحران اقتصادی خارج کند. پس شخصی را سراغ محمد بن علی باقر علیهم السلام فرستاد. نظر امام مبنی بر قضیه ضرب سکه‌های درهم و دینار به صیغه‌ی معین بود تا قیمت بازار را حفظ کند.

خودتان داستان را مطالعه کنید تا ببینید چه شد؛ چرا که نمی‌خواهم مفصل سخن بگویم. الان هشام می‌تواند به صورت طبیعی از این بحران اقتصادی خارج شود. آن هم به خاطر نظر خلیفه‌ی حقیقی تعیین شده از جانب خدا، این یک موضوع اقتصادی بود. بنابراین خلیفه‌ی خدا از اقتصاد بی خبر نیست. خلیفه‌ی خدا می‌تواند که سرزمین‌ها را بر اساس خواست خدا اداره کند؛ نه بر اساس آن چه که معاویه و امثال او می‌خواهند.

مثلاً وقتی این متن صریح دینی را از امیرالمومنین علیهم السلام می‌خوانیم: وقتی که فرمودند: به خدا سوگند معاویه از من زیرک‌تر نیست. بلکه او حقه‌باز است و هر حقه‌بازی، کافر است.

لذا معاویه در حکومت‌داری و رهبری امت از امیرالمومنین علیهم السلام زرنگ‌تر نیست. بلکه نزد او حقه و قتل و خون‌ریزی به ناحق است.

بنابراین در این‌جا توقف می‌کنیم و باید توجه داشته باشیم برادرانم که هدف در نهایت این است که چگونه جهت دینی و واقع سیاسی را که انسان در آن زندگی می‌کند، به هم ربط دهیم. یعنی محور کلام این است که چگونه می‌توانیم بین این دو ارتباط برقرار کنیم و قاعده‌ای را برای خلیفه‌ی خدا دهیم؛ چرا که ما می‌خواهیم به مرحله‌ی جدیدی منتقل شویم و آن، این است که خلیفه‌ی خدا می‌خواهد قاعده‌ای را بنا کند که از خلال آن بر جهان حکومت کند.

چرا که این قاعده و این تجربه برای ما واقعاً جدید است؛ چرا که ما قبلاً تجربه نکرده‌ایم که خلیفه‌ی خدا حکومت کند؛ مگر افرادی که مدت حکومت‌شان بسیار کم و محدود بود؛ مثل حضرت سلیمان یا طالوت همان‌طور که قرآن می‌گوید: یا داوود یا امیرالمومنین علیهم السلام که چهار سال و نیم حکومت کردند و مردم را اداره کردند، آیا در این‌جا مشکلی در اداره مردم از جانب خلیفه‌ی خدا می‌بینید؟ نه، مشکلی وجود ندارد. پس مشکل کجاست؟ مشکل در خود مردم است و ان‌شاءالله به زودی برخی از متن‌های معتبر و صریح را خواهیم خواند (البته اگر وقت داشته باشیم و استاد حسین اجازه دهند).

استاد حسین: برای شما پنج دقیقه در مورد حکومت مردم باقی مانده است.

الان به موضوع دیگری می‌پردازیم، به اعتبار این‌که خلیفه‌ی خدا در دوران فترتی که گذشت غایب بوده آیا شخصی غیر از او می‌تواند بر جهان حکومت کند؟ همانند موسسات دینی امروزه، اصلاً جایگاه موسسات دینی، در زنده کردن نفوس مردم چیست؟ متاسفانه موسسات دینی همیشه در زنده کردن جان‌های مردم کوتاهی می‌کردند و مقصر هستند.

اولاً: وقتی زندگی اروپایی دوره‌ی قرون وسطی را سرزنش می‌کنیم، می‌بینیم که کلیسا همراه با امپراطوری‌ها و حاکمان ظالم  بر فقرا و مردم ضعیف و ناتوان مسلط شده بودند و الان وقتی تاریخ دوره‌ی قرون وسطی را مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم که کلیسا از لابه لای همراهی با حکام نقش اصلی را در کشتن دین و تشریع داشته است؛ همانند فرانسه و انگلیس و ... بنابراین موسسه دینی بیرون آمده از کلیسا در رهبری مردم کوتاهی کرده و مقصر است.

حتی در دولت اسلامی نیز این‌گونه است. در نتیجه کوتاهی و تقصیر واضح است و این واقعیت جامعه‌ی اسلامی است که امروزه ما در آن زندگی می کنیم.

الان به سراغ اسلام امروزی می‌رویم، اسلامی که امروز در آن زندگی می‌کنیم، می‌بینیم که از اوج سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و حتی اخلاقی خود تغییر کرده آن هم به سبب ضعف موسسات دینی، چرا؟ به این دلیل که آن‌ها جایگاه یا مسیر صحیح را در رهبری مردم انتخاب نکرده‌اند.

چرا جایگاه و هدف صحیحی به عنوان مثال در ایجاد پندهای صحیح واقعی که انسان می‌تواند به تکامل برسد انتخاب نکرده‌اند؟

اما خلیفه‌ی خدا نه، خلیفه‌ی خدا وقتی بخواهد که زمام امور را به دست بگیرد، می‌تواند این کار را انجام دهد؛ همان‌طور که امیرالمومنین علیهم السلام و طالوت و داوود و یوسف انجام دادند.

همان‌طور که دیده‌ایم و شنیده‌ایم یوسف علیهم السلام جانشین خدا از طریق آشکار کردن منصوب شدنش از جانب خدا بود. او خلیفه‌ی خدا از طریق رویا بود، خودش را از طریق رویا به عنوان خلیفه معرفی کرد. پس عزیز مصر گشت و آن جامعه‌ی بی‌خدا را رهبری کرد. آن جامعه ملحد بود. لکن او توانست که جامعه‌ی بی‌خدای مصر را به جامعه‌ای نسبتاً متکامل تبدیل کند.

ما نمی‌گوییم که بعد از آن انقلاب سیاسی آن جامعه صددرصد متکامل بود و لیکن یوسف علیهم السلام زندگی رفاه‌مندی داشت و همان‌طور که گفته می‌شود: یوسف علیهم السلام به این خاطر که خلیفه‌ی حقیقی خداوند بود، توانست مصر را از بحران اقتصادی به شکل کاملاً موفق و روسفیدانه خارج کند.

بنابراین در این‌جا اموری در مورد مسئله‌ی خلیفة الله است که آیا او می‌تواند عالم را رهبری کند یا خیر؟

بله خلیفه‌ی الهی می‌تواند که عالم و بشر را رهبری کند. بعضی از دلایلی  که در این رابطه است، برای شما به صورت موردی -اگر وقت اجازه دهد- می‌خوانم. مثلاً وقتی این روایت از امیرالمومنین علیهم السلام را می‌خوانیم که می‌فرماید: خداوندا! تو می‌دانی که آنچه از ما انجام شد ، رقابت در جهت سلطنت‌طلبی نبود و دنبال کردن به‌جای مانده‌های متاع بی‌ارزش دنیا نبود بلکه تا معالم ( ارزشهای )دینت را بازگردانیم و صلاح و رشد را در سرزمین‌هایت آشکار می‌کنیم. پس بندگان مظلومت ایمن می‌شوند و احکام تعطیل شده‌ات، برپا می‌شود.

بنابراین خلیفه‌ی خدا هم می‌تواند و هم دارای استعداد رهبری است. حال در این‌جا مشکلی که وجود دارد، این است که آیا وی دارای استعداد هست؟ بله استعداد دارد؛ آن هم به نحو کامل و لیکن آیا این استعداد امکان دارد؛ هم‌چنان که گفته می‌شود، گاهی امکان دارد و گاهی خیر.

خلیفه‌ی خدا دارای امکان و استعداد است؛ به شرطی که شرایط او را کمک کند و با او یار باشد، دیگر مشکلی وجود ندارد حتی امام حسین علیهم السلام نیز طلب حکومت کرد. ما از برخی سخنرانان متعجب می‌شویم وقتی بالای منبر می‌روند می‌گویند حسین علیهم السلام دنبال حکومت نبود؛ خیر حسین علیهم السلام حکومت را طلب کرد تا دنیا را رهبری کند حسین علیهم السلام می‌خواست، دنیا را رهبری کند. بنابراین جامعه چگونه کامل می‌شود؟ آیا با نماز و روزه و حج کامل می‌شود؟ خیر با رهبری صحیح است که کامل می‌شود با رهبری اقتصادی که مقابل رباست. با نهی از منکر و امر به معروف و کارهای خوب و حکم‌رانی معصوم علیهم السلام  است که جامعه به کمال میرسد.

(أَيُّهَا النَّاسُ‏ فَإِنَّكُمْ‏ إِنْ‏ تَتَّقُوا اللَّهَ‏ وَ تَعْرِفُوا الْحَقَّ لِأَهْلِهِ يَكُنْ أَرْضَى لِلَّهِ عَنْكُمْ وَ نَحْنُ أَهْلُ بَيْتِ مُحَمَّدٍ أَوْلَى بِوَلَايَةِ هَذَا الْأَمْرِ عَلَيْكُمْ)

بنابراین اگر سلطه و حکم‌رانی نباشد، چگونه می‌خواهد جهان را رهبری نماید؟ نگاه عمومی فرهنگ اسلامی امروزه به جامعه، یک نگاه غاصبانه نسبت به خلیفه‌ی خداست؛ چرا که آن‌ها نمی‌فهمند که خلیفه‌ی خدا چه می‌خواهد و چگونه تصرف می‌کند. مثلاً وقتی این روایت را از امام حسین علیهم السلام می‌خوانیم که به حر می‌گویند:

ای مردم اگر از خدا بترسید و حق را از اهلش بشناسید برایتان نزد خدا خشنودی بیشتری دارد و ما اهل بیت محمد سزاوارتر از دیگران بر ولایت و سرپرستی این امر هستیم.

بنابراین امام حسین علیهم السلام مطالبه حق را می‌کند«ما سزاوارتر به این امر هستیم» چه کسی می‌گوید: امام حسین علیهم السلام حکومت را طلب نکرد؟

او به دنبال خرده ریزه‌های دنیا نیست. همان‌طور که امام علی علیهم السلام فرمودند: بلکه این امر را طلب کرد تا انسان را اصلاح کند تا به کمال برسد خلیفه الله می‌خواهد انسان را به تکامل برساند. پس مشکل کجاست؟

مشکل در خود ماست ما تکامل جامعه‌ی انسانی را نمی‌خواهیم کامل شود برای همین خودش و خلیفه‌ی خدا را از عمل و کار باز می‌دارد این واقعیت امروز است، انسان امروزه نمی‌خواهد خلیفه‌ی خدا را یاری کند تا حدود را بر پا دارد و به حق عمل کند حتی نمی‌تواند تفکر جانشینی خدا و تنصیب الهی را بفهمد او فکر می‌کند که خلیفه‌ی خدایی که شناخته شده نیست، چگونه می‌تواند از طرف خدا تنصیب شود.

این مشکل ما است و تا الان داریم با این مشکل زندگی می‌کنیم چرا که جامعه فهمش نسبت به تنصیب الهی کوتاه و قاصر است و این آرزوی عموم مردم است.

مجری : تشکر جناب شیخ ، بحث امروز شما سیاسی بود و همچنین ارتباطی با دین هم داشت ، لذا چه دوست دارید شما رو صدا کنیم ، شیخ یا استاد ؟

شیخ حلی : هر طور شما راحتید استاد

مجری : ما و سایر برادران به این بحث بسیار زیبا گوش دادیم و کاملا واضح بود درباره‌ی رهبری و کمال بخشیدن رهبری به جامعه که جامعه به آن نیاز دارد . جنابعالی نکاتی را برای ما روشن فرمودید که سوالاتی را برایمان برانگیخت ، اگر اجازه بفرمایید این سوالات را مطرح کنیم .

شیخ حلی : بفرمایید

مجری : اینجا سوالی مطرح شده درباره‌ی قضیه تکامل حاکم و مردم ؛ آیا در طول تاریخ نمونه‌هایی از تکامل حاکم همراه با مردم وجود داشته ؟ بررسی تاریخ به ما نشان داده همیشه فاصله‌ای بین حاکم و مردم بوده ، حتی زمانی که حاکم معصوم بوده ، همانطور که در مورد امام علی ع مطرح کردید . آیا شما مثالی از تکامل بین حاکم و مردم سراغ دارید ؟

شیخ حلی : طبیعتا قضیه تکامل جناب استاد حسین ، هنگامیکه تاریخ سیاسی تمام دولتهای دنیا رو مطالعه کنیم هیچ حاکمی را نمی‌بینیم که به شکل شرعی به حکومت رسیده باشد . همیشه می‌خوانیم که همه حکومت‌ها حتی حکومت‌های اسلامی اموی و عباسی با قتل پدر و برادر شکل گرفته‌ لذا همچنین تجربه‌ای برای مردم نبوده .

مجری : در مورد معصوم چطور ؟ مثل امام علی ع

شیخ حلی : در مورد معصوم ع ( امام علی ع ) توضیح دادم که استعداد و امکانات را داشت ، ولی همچنان رخنه‌ای که در دلهای عده‌ای ماند ، مثلا حب ریاست  . مشکل ما الان با طبقه‌ی ذینفع است . طبقه‌ی ذینفع است که با منازعه با خلیفه‌ی خدا برخواست تا او نتواند خواست الهی را اجرا کند .

مجری : فکر می‌کنم این نکته کاملا روشن نشده و حاضرین هم احتمالا موافق نظر من باشند . در مورد این رخنه و فاصله سوال کردم که آیا آن همیشه همراه حاکمان و مردم بوده ؟ بدون در نظر گرفتن اینکه حاکم معصوم بوده یا خیر ؟ آیا ممکن است که این مسئله خاتمه یابد و دیگر بین حاکم و مردم فاصله‌ای نیفتد ؟

شیخ حلی : بله این امکان وجود دارد ولی اینکه این فاصله وجود دارد یا نه ، بله این فاصله بین حاکمان و مردم حتی حاکم معصوم وجود داشته .

مجری : آیا این مسئله با حکومت عدل الهی پایان می‌یابد ؟

شیخ حلی : ان شاء الله . امیدوارم پایان یابد ، گر چه دلهای بیمار همچنان وجود خواهند داشت . دلهای بیمار باقی خواهند ماند همچنانکه با علی بی ابی طالب ماندند .

مجری : آیا با حکومت عدل الهی و آمدن امام مهدی ع مطابقت وجود دارد ؟ و انتظار ایشان برای عده‌ی موصوف و اینکه این عده‌ی موصوف به عنوان رهبری متکامل در نظر گرفته می‌شود یا اینکه خود آن منتظر رهبر است ؟

شیخ حلی : بین این دو مسئله یقینا نزدیکی وجود دارد . در واقع یک معادله بین آن عده و رهبری آن که انتظارش را دارد وجود دارد . اگر این عده و عدد به شکل صحیح کامل نشود مطمئنا علی بن ابیطالب نمی‌تواند این جامعه را رهبری کند و حتی خود امام مهدی ع نیز نمی‌تواند به تنهایی آن را رهبری کند . اگر ان را با اسباب طبیعی در نظر بگیریم اما اگر اسباب آسمانی و قدرتها قهری باشد ، اینگونه نیست ؛ چرا که آسمان دنبال اعمال قدرت قهری نیست . بر جامعه است که تکامل پیدا کند تا خود وارد ساحت حکومت عدل الهی شود و امام را در تاسیس دولتش یاری دهد .

مجری : پس فهمیدیم که تکامل در نتیجه رهبری معصوم و مردمی که این رهبری را بپذیرد و به اراده‌ی آن گردن نهد . در همین جا مجبوریم این بحث زیبا را خاتمه دهیم گر چه سوالهای زیادی ماندند ولی وقت اجازه نمی‌دهد . تشکر می‌کنیم از شما استاد بزرگوار جناب شیخ احمد و از خدا برای شما خواستار توفیق هستیم . حاضرین گرامی همانطور که می‌دانید ما بعد از هر بحث از حاضرین نظر خواهی ‌می‌کنیم ، استاد غالب اگر ممکن است این کارتها را توزیع کنید ، در پایان این قسمت می‌گویم از همه خواستار در ارتباط بودن را داریم چرا که هر چقدر این ارتباط‌ها بیشتر باشد فائده هم بیشتر خواهد بود . ان شاءالله با بحث‌های جدید در همایش‌های آینده خدمت شما خواهیم بود . در پناه حق باشید .

واقعیت سیاسی و رهبری دینی ، دانشکده دروس عالی دینی و لغوی ،  شیخ احمدحلی

لینک دانلود کلیپ نشست : https://youtu.be/249r8n4XI1k

ادامه مطلب...

نفس در عالم جسمانی ، شیخ علاء خالدی

نفس در عالم جسمانی ، شیخ علاء خالدی:

نطفه نفسانی

در یک دیدار هفتگی جدید با موضوعی جدید در خدمت شما هستیم ، بحث امروز ما بحثی جالب و قابل گفتگو است ، با موضوع نفس در عالم جسمانی که با حضور شیخ علاء خالدی آن را مورد بررسی قرار می‌دهیم . شیخ عزیز بفرمایید در خدمت شما هستیم .

سلام علیکم ، خیلی خوش آمدید :

در حقیقت ما بیشتر شما را شیخ منبری می‌شناسیم اما در واقع شما یکی از اساتید برجسته دانشکده تحصیلات عالی و تکمیلی هستید ؛ و امروز با بحث جدید و جالبی در خدمت شما هستیم ؛ با موضوع نفس در عالم جسمانی یا نقش نفس یا اینکه انسان چگونه آفریده شده است ؟

یاالله. السلام علیکم و رحمة الله و برکاته . أعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله و صلی الله علی سید خلقه و رسله أجمعین، محمد و علی آله الطیبین و الطاهرین و اللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین، من الان إلی قیام یوم الدین.

خداوند متعال فرمود:

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها([1])

(سوگند به نَفْس و آن كس كه آن را درست كرد؛ سپس پليدكارى و پرهيزگاریش را به آن الهام كرد، كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده ‏اش ساخت، قطعاً درباخت.)

در حقیقت صحبت در مورد نفس، صحبتی دقیق و عمیق است و دارای شاخه‌های زیادی است. با این حال، اگر خدا بخواهد، دیدار امروز در مورد مبادی این عالم الهی یا به عبارت دیگر در مورد نفس انسانی که از آسمان اول نازل شده است، می‌باشد. این چگونه است؟ نسبت به امتحان نفس در عوالم سه‌گانه، همان‌طور که قائم آل محمد برای ما در علوم خود روشن کرده‌اند: انسان به طور کلی، باید سه امتحان را پشت سرگذارد که قرآن از آن، به تاریکی‌های سه‌گانه تعبیر کرده است. یکبار این نفس‌ها که در آسمان اول و به طور مشخص و به صورت عمومی در عالم ذر خلق شدند . بنابراین اولین امتحانی که برای نفس در عالم ذر شروع شد، که تصویر به آن اشاره می‌کند ، امتحانی بود که نفس به عالم ذر منتقل شد و امتحان صورت گرفت و رتبه‌ها مشخص شد و عالم ذر با نتایج مشخصی پایان یافت. پس برخی مقربین و برخی اولیاء و برخی اصحاب کفر و نفاق و امثال این‌ها که قرآن تقسیم کرده است، شدند. بعد از اینکه امتحان عالم ذر پایان یافت،  سپس مقرر شد که نفس پا به امتحان دومی از امتحانات سه‌گانه بگذارد -یعنی همان عالم جسمانی که اکنون ما در آن قرار داریم-. سپس بعد از این مرحله ، همین نفس انسانی به مرحله‌ی جدیدی صعود خواهد کرد. البته نه همه نفس‌ها، ان‌شاء‌الله بعداً بیان خواهیم کرد.

این نفس انسانی به عالم سوم که همان عالم رجعت است، بالا خواهد رفت؛ همان‌طور که می‌بینید رتبه‌ی عالم دنیا، از عالم ذر و رجعت پایین‌تر است. تصویر نشان می‌دهد که عالم دنیا، پایین‌ترین عالم تاریکی است؛ به‌گونه‌ای که این نفس، بعد از اینکه در آسمان اول بود، وارد عالم جسمانی شد . نفس در آسمان اول، به معنا و حقیقت نزدیک‌تر و مادی‌بودنش، کم بود. در واقع نفس به مرحله‌ای پایین‌تر یعنی همان مرحله‌ی مادی محض ( مرحله عدم یا قابلیت بوجود آمدن ) فرود آمد که این نفس دوباره در عالم دنیا امتحان خواهد شد. اما سوال اینجاست که : این نفس انسانی، چگونه به این عالم جسمانی تنزل پیدا کرد؟

نکته‌ی مهم و قابل توجه این است. آنچه که بیان می‌شود، همه‌اش از علم قائم آل محمد علیه السلام می‌باشد. ولی با مقداری جا به جایی و ترتیب‌بندی و نه بیشتر. بنابراین هیچ‌کدام از این مطالب، از خودم نیست؛ مگر بعضی از توضیحات.

قائم علیه السلام می‌فرماید: نفس در آسمان اول است؛ چرا که از آسمان اول، به عالم اَنفُس(نفس‌ها) تعبیر می‌شود که در آن، نفس‌ها خلق شده‌اند. در حقیقت نفس، پایین‌ترین مرتبه‌ی روح است. به این دلیل که اگر سخن ما در مورد صفحه‌ی وجود انسان باشد، صفحه‌ی وجودی انسان از اولین عالم که سُرادقات عرش اعظم است، شروع می‌شود و تا نزدیکی آسمان اول، ادامه دارد. و انسان دارای وجودهایی است که از پایین سرادقات عرش اعظم، ادامه می‌یابد و یا مثلاً وجودهای هستند که از آسمان هفتم تا آسمان اول ادامه دارند. تمام این‌ها، ارواح نورانی هستند. به عنوان مثال: فردی که صفحه‌ی وجودش، از سرادقات عرش اعظم تا آسمان اَنفُس (آسمان اول) ادامه می‌یابد، روح حضرت محمد (ص) است.

و اما ائمه علیهم السلام چون رتبه‌شان از رسول خدا پایین‌تر است، صفحه‌ی وجودیشان -یعنی خلقت روحانی و نورانی ارواحشان- از پایین سرادقات شروع می‌شود و این‌چنین است ارواح مؤمنین که خلقت ارواح نورانیشان از آسمان هفتم شروع می‌شود و تا آسمان اول ادامه می‌یابد. لکن تمام این ارواحی که صفحه‌ی وجودشان از آسمان دهم تا اول ادامه دارد، وقتی به آسمان اول تنزل پیدا می‌کنند -و این پایین‌ترین نزول برای عالم یا خود روح می‌باشد- نفس نامیده می‌شوند. بنابراین نفس، پایین‌ترین مرتبه از مراتب روح است. وقتی که نفوس بعد از امتحان اول (امتحان عالم ذر) به آسمان اول تنزل داده شدند، برای آن‌ها در نظر گرفته شد که مورد امتحان قرار گیرند و به عالم جسمانی تنزل داده شوند. بنابراین نفس، نفس ما و انبیا و رسولان و ائمه علیهم السلام  در آسمان اول قرار دارد. همچنین نُطفه نفسانی، در آسمان اول قرار دارد. این نکته‌ی بسیار مهمی است که تا به حال، کسی غیر از قائم آل محمد بیانش نکرده بود. تنها روایات اهل بیت ع هستند که به این حقیقت الهی اشاره کرده‌اند و برای شما روایت خواهم آورد که متوجه شویم: چگونه قائم آل محمد، در مورد این علم الهی صحبت کرده است. بنابراین زمانی که اراده شد تا نفس از آسمان اول به این عالم جسمانی ما وارد شود، به صورت مستقیم نازل نمی‌شود. بلکه اول، صورت آن پایین می‌آید . اما صورت نفس چیست؟ یعنی همان نطفه‌ی نفسانی. این تعبیر قائم علیه السلام است نه تعبیر من.

نطفه‌ی نفسانی، صورتی است از نفسی که در آسمان اول است. نطفه‌ی نفسانی، دارای این قابلیت است که جسم بیولوژیکی در این عالم جسمانی را تشکیل دهد. به عبارت ساده‌تر، نطفه‌ی نفسانی، صورت این جسمی را که الان صحبت می‌کند، به این شکل در آورده است. بنابراین نطفه نفسانی، به عالم جسمانی نازل می‌شود تا مسئول به‌وجود‌آوردن صورت و شکل باشد. به زودی خواهد آمد که چگونه صورت تشکیل می‌شود. یعنی همین صورت جسمانی و جسم بیولوژیکی، سپس نفس تنزل پیدا می‌کند. و لکن قبل از واردشدن به مطلب بعد، چگونه بر این مطلب استدلال کنیم؟ در روایت آمده است که به وسیله‌ی شما اهل بیت خداوند معلومات دینیمان را به ما آموخته است. وقتی به روایات شریفه می‌رسیم ... این نطفه‌ی نفسانی، از کجا آمده است و اهل بیت علیهم السلام در روایات‌شان در مورد آن، چه فرموده‌اند. به عنوان مثال، در کتاب بحار از امام صادق علیه السلام آمده است:

(در بهشت درختی است که آن را (مُزُن) می‌نامند أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُون‌([2]) (آيا شما آن را از [دلِ‏] ابرِ سپيد فرود آورده ‏ايد، يا ما فرودآورنده ‏ايم؟) خداوند متعال وقتی بخواهد، مؤمنی را بیافریند، قطره‌ای از درخت (مُزُن) می‌چکد. پس به گیاه و میوه‌ای که مؤمن یا کافر از آن می‌خورد، نمی‌رسد؛ اِلا اینکه خداوند از صلب آن، مؤمن خارج می‌کند).

بنابراین آموختیم که نطفه نفسانی، از درخت (مُزُن) که مسئول نطفه‌هاست و همیشه در سوره‌ی واقعه می‌خوانیم: أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُون (آيا شما آن را از [دلِ‏] ابرِ سپيد فرود آورده‏ ايد، يا ما فرود آورنده ‏ايم؟) نازل می‌شود.

مثلاً در روایت دیگر (نطفه از آسمان، به زمین بر روی گیاهان و میوه‌ها می‌اُفتد.) این روایت هم، به نطفه اشاره می‌کند. همان نطفه‌ای که قائم آل محمد، به آن اشاره می‌کند. ایشان، آن را نطفه‌ی نفسانی می‌نامند که نازل می‌شود. چگونه از آسمان نازل می‌شود؟ از درخت (مُزُن) بر برگ‌ها و درختان و میوه‌ها نازل می‌شود سپس به عبارتی انسان می‌آید و آن را می‌خورد. پس وقتی که انسان مؤمن یا کافر، این نطفه‌ای را که مثلا در سیب است، می خورد -طبیعتاً آن را با چشم نمی‌توانیم ببینیم؛ چرا که از عالم معنا آمده است- بر اساس این نطفه‌ای که در صلبش است، انسان مؤمن متولد می‌شود. پس به همین دلیل شناختیم که چگونه کافر، مؤمن را به وجود می‌آورد. به عنوان مثال محمد بن ابی بکر (که فرزند ابوبکر و از یاران خاص حضرت علی علیه السلام بود). به همین دلیلی که اهل‌بیت علیهم السلام بدان اشاره فرمودند و قائم آل محمد علیه السلام آن را محکم نمود.

خب این یک مورد ؛ وقتی که به تصویر بعدی منتقل می‌شویم بعد از نفس و آسمان اول و نطفه‌ی نفسانی خلاصه‌وار فهمیدیم و اگر سوال یا تفسیری بود بعد از بحث ان شاء الله خواهد آمد .  خودِ نفس چگونه بعد از نازل شدن نطفه‌ی نفسانی نازل می‌شود؛ چرا که حساب و عقاب در حقیقت، به نفس تعلق دارد و برای آن رخ می‌دهد؛ نه برای نطفه‌ی نفسانی؛ به این دلیل که فهمیدیم نطفه‌ی نفسانی، فقط صورتی است که جسم بیولوژیکی را تشکیل می‌دهد تا نفس  در آن واقع شود . عقاب و حساب برای نفس هست. وقتی نوبت به نطفه می‌رسد، منظور جایگاه آن در عالم جسمانی است که چگونه رفتار می‌کند ؟ سپس چگونه نفس می‌آید؟ به عبارت دیگر، کدام‌یک قبل از دیگری می‌آید؟ نفس یا نطفه‌ی نفسانی؟

قائم آل محمد علیه السلام می‌فرماید: (اولین چیزی که به عالم جسمانی نازل می‌شود، نطفه‌ی نفسانی است. هنگامی که برای این نفس -مثلاً نفس شما در نظر گرفته شود که وارد امتحان شود- اولین چیزی که نازل می‎شود، صورت نفس یا همان نطفه‌ی نفسانی است که به این عالم می‌آید. سپس نفس به صورت مستقیم، بعد آن می‌آید. اما مدت زمانِ فاصله‌ی بین نطفه‌ی نفسانی و نفس، چقدر است؟).

با هم به این تصویر می‌رویم ؛

مراحل نزول نفس، به عالم جسمانی :

 تقریباً دو مرحله‌ی اساسی دارد که هر کدام به دو قسمت تقسیم می‌شوند:

 این مراحل را از پاسخ‌های متعدد قائم آل محمد، در کتاب‌های (متشابهات) (یا پاسخ‌های روشنگرانه )و (توهم‌بی‌خدایی) جمع‌آوری کرده‌ام و آن‌ها را در این اقسام، بر اساس آنچه که آموختم مرتب کردم. نفس هنگامی که می‌خواهد به عالم جسمانی نزول کند، به دو صورت یا شکل نازل می‌شود. یک مرتبه برای امتحان و یک مرتبه، برای انجام یک کار یا مسئولیت خاص نازل می‌شود . تأکید می‌کنم که این، امتحان نیست. بلکه امر مهمی است که به خاطر آن می‌آید، برای دانستن تفاوت میان این دو، باید گفت: امتحان، همیشه از طریق تولد جسمانی است. اما انجام امر مهم و خاص، ضروری نیست که از راه تولد جسمانی باشد. بنابراین نفس وقتی به عالم جسمانی می‌آید یا برای امتحان است، یعنی امتحان دوم و یا قبل یا بعد امتحان می‌آید که از آن، به امر مهم و مسئولیت خاص تعبیر می‌شود. وقتی نفس می‌خواهد برای امتحان بیاید، از دو راه می‌آید:

اولاً: نطفه نازل می‌شود. همان‌طور که در شکل می‌بینید. نطفه‌ی مادی، دربردارنده‌ی نطفه‌ی نفسانی است؛ چرا که مضمون فرموده قائم آل محمد، این‌گونه است: نطفه‌ی نفسانی وقتی می‌خواهد، به سمت عالم جسمانی پایین بیاید -و در ذهن خود تصور کنید؛ تا گفته‌ام در جان و دلتان بنشیند- ابتدا از درخت (مُزُن) نازل می‌شود و بر روی درختان و میوه‌هایی که انسان مومن از آن‌ها می‌خورد، قرار می‌گیرد و این نطفه‌ی نفسانی، به نطفه‌ی مادی که در صلب مرد قرار دارد، می‌چسبد. پس در واقع یکی از نطفه‌های مادی، در صلب مردِ به عنوان حامل برای نطفه‌ی نفسانی واقع می‌شود . یعنی نطفه‌ی مادی، نقش دیگری ندارد مگر اینکه ظرفی محافظ و نگهدارنده برای نطفه‌ی نفسانی باشد . و آن را به بیضه‌ها می‌رساند و وقتی لقاح تمام می‌شود، نطفه‌ی نفسانی شروع به رشد می‌کند و به وسیله‌ی بیضه‌ها شکل می‌گیرد و جسم بیولوژیکی یعنی (ساختمان جسمانی بدن از گوشت و خون که قرآن کریم از آن بعنوان (علقه) تعبیر می‌کند) بوجود می‌آید . بنابراین وقتی این (علقه) بعد چهار ماه  پیاپی باقی بود، قائم علیه السلام می‌فرماید: (نفسی که متعلق به این نطفه‌ی نفسانی است، فرود می‌آید. پس بعد از چهار ماه از مرحله‌ی (علقه) و سپس (مُضغه) نفس با این جنین مربوط(مرتبط) می‌شود ، بعد از چهار ماه پیاپی فرود می‌آید. این مرحله‌ی اول فرود‌آمدن نفس بود. سپس انسان می‌آید و در این عالم جسمانی، تا لحظه‌ای که آن را با مرگ یا رفع پایان برد، امتحان می‌شود).

راه دیگر، برای نزول نفس‌های انسانی :

نطفه‌ی نفسانی از درخت (مُزُن) به طور مستقیم نازل می‌شود و تخمدانها را در رحم مادر، لقاح   می‌دهد. همانند آنچه که برای حضرت مریم علیهم السلام مادر حضرت عیسی علیه السلام رخ داد. روح به وسیله‌ی این نطفه نفسانی، نازل شد . و طبعاً هر موقع که نطفه‌ی نفسانی از آسمان اول نازل می‌شود، مجرد است (فقط نطفه‌ی نفسانی است؛ نه چیز دیگر) تا اینکه قالبی بر حسب عالمی که در آن نازل می‌شود، بگیرد. بنابراین روح به وسیله‌ی این نطفه‌ی نفسانی، برای امتحان فرود می‌آید و به صورت مستقیم، به نطفه نفسانی می‌چسبد؛ همان‌طور که نطفه‌ی نفسانی را در دهان مریم علیهم السلام دمیدند. خصوصیت نطفه‌ی نفسانی وقتی به صورت مستقیم می‌آید، این است که از راه دهان، بینی، چشم، گوش یا بقیه اعضا و جوارح، ممکن است، وارد شود؛ چرا که می‌خواهد به صورت مستقیم داخل رحم شود و با تخمدانها لقاح انجام دهد. بنابراین در اینجا هم بعد از چهار ماه، نفس فرود خواهد آمد؛ مثل نفس عیسی علیه السلام . لذا فرق بین قسمت اول و دوم، این است که نطفه‌ی نفسانی در قسمت اول، تخمدانها را لقاح نمی‌دهد بلکه نطفه‌ی مادی یک ظرف حامل و نگهدارنده‌ای برای آن بوده است اما در قسمت دوم ( نطفه‌ی نفسانی است که تخمدانها را لقاح داده است ) . مثال قسمت اول، ما هستیم و مثال قسمت دوم، حضرت عیسی علیه السلام . این مرحله‌ی اولِ نزول نفس، به عالم جسمانی بود.

 مرحله‌ی دوم

یکبار نفس نازل می‌شود. اما نه برای امتحان؛ چرا که وقت امتحانش فرا نرسیده است . بلکه آن، برای انجام یک مسئولیت خاص و مهم نازل می‌شود و سپس بالا می‌رود تا اینکه وقت امتحانش فرا‌ برسد. پس قسمت اول، این است که نفس به صورت مستقیم به همراه نطفه‌ی نفسانی فرود می‌آید؛ چرا که همان‌طور که گفتیم: نطفه‌ی نفسانی، وظیفه‌ی تشکیل جسم بیولوژیکی را دارد؛ نه خودِ نفس. بلکه نفس به صورت مستقیم می‌آید تا بدیها یا پرهیزگاریهایش را تجربه کند . اما صورتی که در این نفس واقع می‌شود ، نطفه‌ی نفسانی است که مسئول این کار است. پس یکبار نفس فرود می‌آید و نطفه‌ی مادی‌اش به صورت مستقیم برای آن مجسم می‌شود و جسم مادیش را از عناصر موجود در طبیعت تشکیل می‌دهد تا امر مهم و خاصش را انجام دهد؛ همانند شبیه عیسی علیه السلام ، پایین می‌آید تا کارش را انجام دهد و سپس بالا می‌رود و همچنین همین بدن می‌آید و از بین می‌رود؛ همان‌طور که بقیه بدن‌ها از بین می‌روند. این یک مسئله.

و یکبار نفس برای انجام امر مهم و خاصی نازل می‌شود. اما همیشه در این جسم بیولوژیکی (جسم مادی) قرار نمی‌گیرد. بلکه نفس و نطفه‌ی نفسانی، به شکل جسم مثالی نازل می‌شوند. مسئول جسم مثالی کیست؟ باز هم نطفه‌ی نفسانی است؛ چرا که قابلیت این را دارد که جسم مثالی یا مادی تشکیل دهد . همچنین این نفس هم به این عالم فرود می‌آید؛ همانند نفس حضرت آدم علیه السلام ؛ همچنان‌که امام احمدالحسن علیه السلام در کتاب توهم‌بی‌خدایی فرمودند: (نفس آدم علیه السلام حتی قبل از امتحانش، به این عالم جسمانی نازل شد و سنگ را حمل می‌کرد. لکن فقط نفس بود و برای این نفس صورت مثالی بود تا اینکه نوبتش به پایان رسید و این نفس با جسم مثالی‌اش، به جسم مادی تغییر کرد.)

اما خلاصه‌ی بحث طبق تصویر اخیر :

آسمان اول، همان عالم نفس‌ها می‌باشد. نفس نازل می‌شود و می‌خواهد به عالم جسمانی منتقل شود تا جسم بیولوژیکی تشکیل دهد . نطفه‌ی نفسانی قبل از آن پایین می‌آید همانطور که در تصویر توضیح دادم  ، سپس نفس می‌آید. و این تصاویر تقریبا دقیق هستند . نطفه‌ی نفسانی در نطفه‌ی مادی پدید می‌آید و  جسم بیولوژیکی را تشکیل می‌دهد.

 مرحله‌ی دوم: نطفه‌ی نفسانی، به بیضه‌ها مرتبط می‌شود و جسم بیولوژیکی را تشکیل می‌دهد. سپس نفس می‌آید.

 حالت دیگر این است که نفس بصورت جسم ( اما نه به شکل بیولوژیکی ) برای ادای مسئولیت و امری مهم فرود می‌آید . سپس برایش وفات اتفاق می‌افتد. هنگامی که لحظه‌ی وفات انسانی که نطفه‌ی نفسانی‌اش و نفسش نازل شده و امتحانش در این عالم جسمانی فرا برسد، مثلا ًمرگش فرا برسد -چرا که وفات دو گونه است؛ وفات به معنی مرگ- اولین چیزی که از او خارج می‌شود، نفسش است. سپس نطفه‌ی نفسانی‌اش، در حالی که اولین چیزی که به این عالم جسمانی نازل می‌شد، نطفه‌ی نفسانی بود. سپس نفس. اما در هنگام وفات، اول نفس و سپس به دنبال آن، نطفه‌ی نفسانی خارج  می‌شود. به کجا می‌روند؟ به سوی برزخ و در آن‌جا مدت تعیین شده‌ای می‌مانند تا اینکه امتحان سومش فرا برسد که آن عالم رجعت است. نفس و نطفه‌ی نفسانی نیز، به آن عالم برای امتحان سوم منتقل می‌شوند.

با سپاس و تشکر از توجه شما و .... الحمدلله رب العالمین

با تشکر از شما شیخ علاء .... در حقیقت موضوع مورد بحث موضوعی علمی و عقیدتی است . لذا از شما شیخ بزرگوار تشکر می‌کنیم . و از خداوند مسئلت داریم شما را توفیق دهد و خدا خیرتان دهد و ان شاء الله وعده‌ی ادامه‌ی این بحث‌ها را در جلسات بعدی به ما بدهی .

شیخ : ان شاء الله ، از شما تشکر می‌کنم .

مجری : حاضرین و سروران گرامی در این بحث رأی‌گیری را خواهیم داشت تا ان شاء الله شیخ در آن موفق بشوند ، استاد غالب اگر ممکن است برگه‌ها را بین حاضرین پخش کنی ، در خاتمه این دیدار از شیخ بابت این بحث جالب تشکر می‌کنیم و از خداوند خواستار موفقیت ایشان در دیدارهای بعدی هستیم تا بتوانند بیشتر توضیح بدهند و از حضور برادران و شیوخ و اساتید و سروران در این دیدار کمال تشکر را داریم و امید داریم برادران بحث‌های جدیدی را اضافه و القا کنند تا بحث علمی را در این دیدارها مطرح کنند . از حضورتان کمال تشکر را داریم و شما را به خدای بزرگ می‌سپاریم .

دانشکده  دروس عالی و دینی و لغوی/ شیخ علاء خالدی

لینک دانلود ویدئوی نشست علمی نفس در عالم جسمانی : https://youtu.be/b6AWiKPPrV0

 


[1] - شمس:7 - 10

[2] - واقعه:69

ادامه مطلب...

توحید حقیقی ، دکتر شیخ عبدالعالی منصوری

توحید حقیقی ، دکتر شیخ عبدالعالی منصوری:

توحید حقیقی ، دکتر شیخ عبدالعالی منصوری

در این دیدار همانند تمام نشستهای هفتگی‌مان  که مرکز تحصیلات تکمیلی شهر نجف برگزار می‌کند مطالب و مسائل جدیدی توسط برادران و سروران عزیز مورد بحث قرار میگیرد.

که به امید خدا امروز در طی جلسه ای با شیخ عبدالعالی منصوری بحث جدیدی را تحت عنوان توحید مورد بحث و گفتگو قرار خواهیم داد.

شیخ بزرگوار بفرمایید:.....

درود خداوند بر شما باد:

امروز ان شاءالله بحث توحید را مطرح نموده و تجزیه و تحلیل بفرمایید:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ، بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدلله رب العالمین وصلی الله و بارک علی حبیب آله العالمین ، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

در این لحظات اندک، با ارائه بحث توحید به شما خوش‌آمد می‌گویم:

توحید هدفی والا، اساسی و بنیادین است. توحید کلمه مقدسی است که تمام ادیان الهی آن را سرلوحه دین خود قرار داده اند.

توحید یک هدف ثابت و مطلوبی است که هر شخصی میکوشد تا به حقیقت آن دست یابد.

بنابراین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با نور توحید ظهور کرد و مردم را رهبری نمود تا حقیقت آن نور را آشکار سازد . همان‌طور که امام رضا (ع) از جدش از جبرئیل، از خداوند متعال برای ما روایت کرد:

« کلمة لا اله الا الله حصنی من دخل حصنی امن من عذابی.» «کلمه‌ی «لا اله الا الله» قلعه‌ی من است. هر کسی داخل آن شود، از عذاب من ایمن است

همچنین رسول خدا (ص) زمانی که در مکه بود، همیشه قوم خود را این‌گونه ندا می‌داد:

«قولوا لا اله الا الله تفلحوا» «بگویید خدایی جز الله نیست تا رستگار شوید.»

بنابراین توحید، حرم الهی است که هر کس داخل آن شود، ایمن خواهد بود و هرکسی از آن دور شود، از هلاک‌شدگان خواهد بود. بعد از این مقدمه‌ی کوتاه، از سینه‌ای که توحید را در برگرفت، روشنگری می‌کنم؛ این انسان و این مخلوق ربانی الهی، که خداوند متعال در آیات مبارکش می‌فرماید:

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّه([1]) «اگر اين قرآن را بر كوهى فرو مى‏ فرستاديم، يقيناً آن [كوه‏] را از بيم خدا فروتن [و] از هم‏پاشيده مى‏ ديدى‏.»

این قرآن با این همه عظمت و شأن و جایگاه و جلالت سینه‌ی مبارک پیامبر ص آن را در برگرفت. پیامبر ص که قرآن را در برگرفت و طبیعتاً این قرآنی که اگر بر کوه نازل شود، از ترس خدا نابود می‌شود. در همین کتاب آسمانی و رسالت الهی و قانون تربیتی که خداوند آن را برای سربلندی تمام انسان‌ها قرار داده است، حقائق زیاد و امور مهمی که مرتبط با بازگشت انسان به سوی خدا و شناخت او و نگاهش به خلق و به هستی و به تمام جوانب انسان است، وجود دارد.

بعد از این مطلب به موضوع مهمی می‌پردازم و آن، اینکه اگر قرآن را مطالعه کنیم، متوجه می‌شویم که آیات توحید، به دو قسمت تقسیم می‌شود:

قسمت اول که در آن، لفظ جلاله آمده است که برای آن دو مثال ذکر کردم :

سخن خداوند سبحان و متعال: إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ يَسْتَكْبِرُون([2]) «چرا كه آنان بودند كه وقتى به ايشان گفته مى‏ شد: «خدايى جز خداى يگانه نيست»، تكبّر مى‏ ورزيدند.»

در این آیه، لفظ جلاله‌ی «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ» وارد شده است. آیا نگفتم که «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ» کلمه‌ی توحید است؟

آیه‌ی دوم هم همینطور است ، خداوند سبحان و متعال فرمود: فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْواكُم([3])«پس بدان كه هيچ معبودى جز خدا نيست؛ و براى گناه خويش آمرزش جوى؛ و براى مردان و زنان با ايمان [طلب مغفرت كن‏]؛ و خداست كه فرجام و مالِ [هر يك از] شما را مى‏ داند.»

این قسمت اول بود.

قسمت دوم، همان عبارت‌هاست. با این تفاوت که به جای لفظ «الله» ضمیرِ (هو) آمده است. همان‌طور که در فرموده‌ی خداوند متعال آمده است:

والهكم اله واحد لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ ([4])  «خداست كه معبودى جز او نيست؛ زنده و برپادارنده است‏.»

بنابراین به جای لفظ جلاله در آیاتِ قسمت اول، در اینجا لفظ «هو» آمده است و همین‌طور است، نسبت به آیه‌ی دوم:

اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ([5])  «خداست كه معبودى جز او نيست؛ زنده و برپادارنده است‏.»

این قسمت دوم از آیات توحید بود.

بنابراین آیات توحید، به دو دسته تقسیم شد. آیاتی که در آن لفظ جلاله‌ی «الله» آمده است و آیاتی که در آن، ضمیر «هو» آمده است. بسیار خوب.

 برای اینکه معنای این عبارت‌ها را بفهمیم، برای شما نمونه‌های قرآنی را ذكر كردم به اين جهت که اين نمونه دو لفظ را با هم در برگرفت ، که هم لفظ ضمیر «هو» و هم لفظ جلاله را در برگرفت و آن: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد([6]) «بگو: «او خدايى است يكتا». پس او خدایی است یکتا این تعبیر الهی وقتی مفسرین و قرآن‌آموزان متوجهش شدند رازی را در آن پیدا کردند . که نتوانستند معنای این راز را پیدا کنند و به آن و مقصودش دست پیدا کنند. لطفاً برای توضیح به نظرات مفسرین دقت کنید: عبارتی از آلوسی. وی از مفسرین اهل‌سنت است. او وقتی به تفسیر سوره‌ی توحید و ضمیر «هو» می‌رسد و اینکه چرا ضمیر «هو» قبل از لفظ جلاله آمده است، این‌چنین می‌گوید: «و سرّ در شروع‌شدن سوره‌ی توحید با ضمیر هشداری‌ست که حاکی از عظمت مضمون این سوره همراه با حق و بیان است؛ زیرا از ضمیری که ابتدائاً آمده است، چیزی جز شأن (عظمت و جایگاه) مبهم که دارای عظمت بالایی است، فهمیده نمی‌شود و ذهن منتظر آنچه که بعد آن ضمیر آمده و آن را تفسیر می‌کند و ابهامش را برطرف می‌کند، می‌ماند.»

بنابراین در اینجا باید بگوییم که لفظ جلاله، تبیین کننده‌ی «هو» است. این نتیجه، بر اساس گفته‌ی آلوسی است. مفسرین دیگر وقتی به این کلمه می‌رسند «ضمیر هو» با آن بر اساس قواعد ادبیات عربی برخورد می‌کنند و برای آن، اسامی مختلفی وضع می‌کنند. مثلاً سیدطباطبایی در تفسیر المیزان وقتی به این ضمیر می‌رسد، می‌گوید: «این، ضمیر شأن و قصه است.» ضمیر شأن و قصه، بر اساس صاحب‌نظران علم نحو، دارای معانی مختلفی است. براساس نظر علمای بصره، به آن می‌گویند: ضمیر شأن و قصه. بر اساس نظر علمای کوفه، به آن ضمیر مجهول می‌گویند و صاحب‌نظران دیگر، آن را به اسامی مختلفی می‌نامند. گفته شده، فرق بین ضمیر شأن و قصه، در این است که اگر ضمیر مذکر بود، ضمیر شأن و اگر مونث بود، ضمیر قصه نامیده می‌شود. عجیب‌تر این است، با وجود اینکه آن‌ها خودشان اعتراف دارند که اگر ضمیر مونث بود، ضمیر قصه نامیده می‌شود. بعضی از مفسرین از جمله سید طباطبایی می‌گوید: منظور از ضمیر در اینجا ضمیر شأن یا قصه است. (یعنی ضمیر حتی اگر مذکر باشد، قصه نامیده می‌شود). بنابراین آیا ضمیر در اینجا، از شئ مونثی حکایت می‌کند که گفته شود: این ضمیر یا ضمیر شان است، اگر آنچه که ضمیر از آن حکایت می‌کند، مذکر باشد یا قصه است، اگر ضمیر مونث باشد. و با این وجود می‌گوید که «هو» ضمیر شأن و قصه است و فایده‌اش، توجه‌دادن به جمله‌ی ما‌بعدش است. این مسئله، نسبت به سیدطباطبایی بود.

زمخشری از مفسرین اهل‌سنت نیز، این‌چنین می‌گوید: «هو ضمیر شأن است و «الله احد» شأن است مسلماً در اینکه «الله احد» یا «الله» به تنهایی یا مابعدشان شأن است، اختلافی نیست. آنچه که عجیب است، این است که با وجود اینکه این ضمیر برای شأن است، چگونه به آن ضمیر قصه گفته می‌شود؛ در حالی که در ضمیر قصه گفته می‌شود که آن، از شئ مونثی حکایت می‌کند. چگونه این معنا درست است؟ پس آیا آنچه که در این آیات حکایت شده، مونث است؟

زمخشری در تفسیر خودش می‌گوید: «هو» ضمیر شأن است و «الله احد» شأن است. مثل گفته‌ی تو که می‌گویی: «هو زید ممطلق» وی در اینجا می‌گوید: که هو ضمیر شأن است و «زید ممطلق» همانند «الله احد» است و شأن می‌باشد. گفته شده: شأن، این‌چنین است که خداوند یگانه است و دومی ندارد. این مربوط به نظرات مفسرین بود.

می‌بینیم که بر اساس مبنای تفسیری، جُمود روشنی وجود دارد؛ به‌گونه‌ای که آیه‌ی توحید یا سوره توحید و امثال آن‌ها فهمیده نمی‌شود. ما وقتی روایات پیرامون سوره‌ی توحید را می‌خوانیم، به روشنی متوجه می‌شویم که این سوره، برای افرادی با معلومات وسیع که در آینده می‌آیند، حفظ و ذخیره شده است و خداوند متعال می‌داند که در آخر‌الزمان، گروهی خواهند آمد که در احادیث دقت می‌کنند. پس این سوره‌ی «قل هو الله احد» را نازل کرد. در حالی که می‌بینیم، به صورت بسته، بر اساس قواعد نحوی و علم نحو با آن برخورد می‌کنند. بسیار خوب. الان دو نکته را توضیح می‌دهم و بحث را به پایان می‌برم.

نسبت به توضیح اول ، مبحثی وجود دارد  ، بالطبع بنده فقط سرفصل نکات را باز می‌کنم و بقیه بر عهده‌ی برادران گرامی‌ست . مبحثی هست که خیلی مهمه . آن موضوع این است که آیا لفظ جلاله «الله» که در مورد آن صحبت می‌کنیم و «هو» که در نکته‌ی دوم خواهد آمد، آیا لفظ جلاله‌ی الله جزیی حقیقی است ؟ ما دو اصطلاح داریم: اصطلاح اول، جزیی حقیقی است. جزء حقیقی، آن لفظ یا مفهومی است که بر یک مصداق منطبق است. یعنی یک مصداق دارد؛ همانند اسامی اشخاص و مناطق مثل بغداد و نجف یا زید. براساس علم منطق به این‌ها، جزیی حقیقی می‌گویند. بسیار خوب.

اصطلاح دوم و آن اصطلاح کلی است. یعنی مفهومی که قابلیت انطباق، بر مصادیق زیادی دارد. مثل لفظ انسان که می گویند: مفهوم کلی است که بر افراد بسیاری منطبق است. بسیار خوب. چرا الان، در این بحث از این دو اصطلاح صحبت کردم؟ لطفاً دقت کنید، عزیزان. در مورد لفظ جلاله، این‌گونه صحبت شده که آیا آن، جزیی است یا کلی؟ اگر جزیی باشد، چه می‌شود و اگر کلی باشد چه می شود به همین دلیل است که در بحث توحید از این مطالب سخن می‌گوییم. در مورد لفظ جلاله «الله» گفته‌اند که اگر جزیی باشد، دارای یک مصداق است. جزیی، همان چیزی است که قابل انطباق بر افراد زیاد نیست. یعنی بر یک مصداق منطبق است. یعنی حتی به صورت ذهنی هم نمی‌توان، برای آن مصداق دیگری در نظر گرفت. آن‌ها گفته‌اند که اگر لفظ جلاله جزیی باشد، با مشکل مواجه می‌شویم و آن اشکال در تفسیر «قل هو الله احد» است. چرا که خود، کلمه‌ی «احد» دلالت بر واحد و یکی‌بودن دارد و «کلمه‌ی الله نیز، بر معنای واحد و یکی‌بودن دارد. یعنی برای یک معنا دو لفظِ هم معنا، به کار برده شده است.»

بنابراین ما دو اصطلاح داریم. اصطلاح اول کلی و اصطلاح دوم جزیی حقیقی. جزیی حقیقی، آن چیزی است که قابل انطباق بر یک مصداق است و کلی، آن چیزی است که دارای مصداق‌های متعددی می‌باشد. وقتی ما به کلمه‌ی «الله» می‌رسیم، آیا آن، کلی است یا جزیی و نتیجه‌ی هر کدام، چه می‌شود؟ کسی که بگوید: لفظ جلاله جزئی است، قائل است که اگر اینطور بود نیکو نیست تعبیر قرآنی بگوید : «لا اله الا الله . چرا نگوید ؟ چون لفظ جلاله‌ی  الله یا بگوید قل هو الله احد» به این جهت که ما قل هو الله احد را به عنوان نمونه بیان کردیم ؛ چرا ؟ می‌گوید چون اینکه «احد» همان واحدی است که دلالت بر جزئی‌بودن دارد واحدی که جزئی و حقیقی است و «الله» بنابر آنچه که گفتیم: جزئی حقیقی است، پس نیکو نیست که گفته شود: «قل هو الله احد» به همین دلیل، بعضی معتقد شده‌اند که «الله» جزئی حقیقی نیست. بلکه لفظ کلی است. لفظ کلی، همان‌طور که تعریف کردیم، لفظی است که دارای مصادیق متعددی است و ضرورتی ندارد که مصادیقش، حتماً در خارج موجود باشند. بلکه می‌تواند مصادیقش ذهنی و فرضی باشد و یک مصداق در خارج داشته باشد. مثل مفهوم واجب‌الوجود که مفهوم کلی است. اما منحصر در مصداق واحدی است. الان، آن‌ها می‌گویند: کسی که از اشکال اول بیرون آمد، معتقد به قول دوم شد. اینکه لفظ جلاله، مفهوم کلی است که منحصر به یک مصداق است. براساس این گفته چه ردی می‌توان گفت ؟ به همین دلیل برخی همچون شهید دوم زین‌الدین بن علی عاملی می‌گویند که اگر «الله» جزئی حقیقی باشد، خبر‌دادن از آن به أحدیت (یکی بودن) نیکو نیست؛ به خاطر لازم‌شدن تکرار (تکرار یک معنا با دو لفظ) بر مبنای کلی‌بودن لفظ جلاله از این جهت که مفهوم کلی قابلیت کثرت دارد، چه لازم می‌آید؟

بنابراین حالت می‌گویند نهایت چیزی که جمله‌ی «لا اله الا الله» می‌رساند، منحصرکردن کلمه‌ی «الإله» در این مفهوم کلی است که قابلیت انطباق بر افراد زیادی دارد. بنابراین لفظ جلاله، منطبق بر مفهوم کلی قابل انطباق بر مصادیق بسیاری است و درنتیجه این کلمه، نزد آن‌ها دلالت بر توحید ندارد. پس نتیجه باطل است و مقدمه‌اش به دنبال آن، باطل است. عموماً علما در این مشکل به ظاهر غیر قابل حل، توقف کرده‌اند و بحث به نتیجه‌ی قطعی نزد آنان نرسیده است. لذا شما برادران عزیزم را دعوت به مطالعه‌ی تفاسیر و مباحثی که این موضوع را بیشتر توضیح داده‌اند، دعوت می‌کنم.

به سراغ نکته‌ی دوم می‌رویم و آن چیست تا نکته‌ی اول را به نکته‌ی دوم ارتباط دهیم؟ نکته‌ی دوم، همان‌طور که در مقدمه‌‌ی بحث بیان کردیم این است که آیات توحید، به دو قسمت تقسیم می‌شوند: قسمتی که در آن لفظ جلاله «الله» ذکر شده است و قسمتی که در آن  لفظ «هو» ذکر شده است و گفتیم که قسمت اول، دلالت بر مرتبه‌ی اول توحید که همان مرتبه‌ی ذات است، دارد و قسمت دوم، اشاره به مرتبه‌ی کنه و حقیقت دارد. در مورد مرتبه‌ی کنه و حقیقت، با این تفصیل و توضیحی که می‌خواهم بیان کنم؛ همان‌طور که یمانی آل محمد ع بیان کرده‌اند و شما از ایشان یاد گرفته‌اید. در هیچ یک از کتب تفسیری و اعتقادی که عهده دار بیان این مطلب هستند، چیزی نیافتم. آن‌ها همیشه وقتی به کلمه‌ی «الله» می‌رسند، در این مورد بحث می‌کنند که آیا ان اسم عَلَم است یا اسم جنس یا مباحث این‌چنینی. کل مباحث آن‌ها در مورد این کلمه همین است و بس.

اما در مورد آنچه که بعد این کلمه آمده است، صحبتی نمی‌کنند؛ در حالی که وقتی عبارت آلوسی را خواندیم، فهمیدیم که می‌گوید: اگر قائل شویم که «هو» ضمیر شأن است، آنچه بعدش می‌آید، مُفسِّر و توضیح‌دهنده‌ی آن می‌شود؛ یعنی در این فرض، لفظ جلاله «الله» توضیح‌دهنده و روشن‌کننده‌ی ابهام «هو» می‌شود. لکن برخلاف مفسرین، در مباحث تخصصی نحو و ادبیات عرب، با این لفظ و جمله چنین برخوردی نمی‌شود و نیز در مباحث عقلی و عقائدی، برخوردی که شایسته و منسجم  نمی‎شود. بسیار خوب.

مرتبه ی اول

توحید ذات. یعنی اتحاد صفات الهی با ذات و پیچیده‎شده‎بودن آن‌ها، در ذات یا اینکه بگو: فنا‌شدن صفاتی که از نظر مفهوم در ذات الهی، متعدد هستند. همه‌ی این صفات، همچون علم و قدرت و زنده‌بودن و دیگر صفات خداوند، در ذات خداوندی پیچیده شده است. این مرتبه‌ی اول از توحید بود.

مرتبه‌ی دوم

 توحید کنه و حقیقت است و منظورمان از آن، فنا‌شدن ذات در کنه و حقیقت است. این مرتبه‌ای است که ضمیر «هو» و آیات توحید همچون «لا اله الا هو» که در مقدمه خواندیم، به آن اشاره دارد. آیاتی همچون «لا اله الا الله» اشاره به مرتبه‌ای از مراتب توحید دارند. «لا اله الا هو» نیز اشاره به مرتبه‌ای بالاتر، از دیگر مراتب توحید دارد. بین این دو مرتبه، کسی که داخل در مرحله‌ی ذات شود؛ یعنی در اولین پله از پله‌های توحید گام نهاده است که بعد آن، بالاترین مرتبه از مراتب توحید یعنی مرتبه‌ی کنه و حقیقت است. و وقتی می‌گوییم: توحید کنه و حقیقت، یعنی فناشدن ذات یا الوهیت در کنه و حقیقت. الوهیت، کاملاً در کنه و حقیقت فنا شده است. پس نه صفتی و نه ذاتی باقی نمی‌ماند؛ چرا که همه‌اش، در کنه و حقیقت فنا شده است. این چیزی که اهل بیت علیهم السلام بیان فرموده‌اند. هنگامی که امام کاظم (ع) و پدران پاکشان فرمودند:

«توحید واقعی (یگانه‌دانستن حقیقی) او، نفی‌کردن صفات از اوست.»

بنابراین کمال توحید، همان توحید کنه و حقیقت است و این چیزی که منظور من، از توحید حقیقی بود.

در نتیجه توحید حقیقی همان توحید کنه و حقیقت است. هر کس بر اساس مرتبه‌ی اول بگوید که توحید همان است، بله قطعاً توحید است، اما نه آن مرتبه‌ی اعلای توحید که پیامبر اکرم محمد (ص) به آن رسید. پس به همین دلیل لازم است که این دو مرتبه را از هم تفکیک کنیم. کسی که بین این دو مرتبه داخل شود، می‌بیند که این‌دو مرتبه، دارای مصادیق زیادی هستند کسی که به مرتبه‌ی دوم رسید، فقط رسول خداست. به همین دلیل او لاهوت در خلق و صورت خدا و سایه‌ی خدا در میان آفریده‌های خدا شد. بنابراین و با تکیه بر مطالب گذشته، آخرین گفته را بیان می‌کنم و بحث را پایان می‌دهم و آن مطلبی است که قائم آل محمد، سید احمدالحسن (ع) بیان می‌کنند. هنگامی که به تفسیر کنه و حقیقت می‌پردازند. برای پاسخ به کسانی که متوهم شده‌اند و امر بر آن‌ها مُشتبه شده است و می‌گویند که لفظ جلاله، مثلاً بر «الله» اطلاق می‌شود. اما مسئله کنه و حقیقت را غافل می‌شوند و بعضی از آن‌ها تصور می‌کنند که الوهیت، همان «الله» است و بین الوهیت و آنچه که بعد از الوهیت است، فرق نمی‌گذارند. در حقیقت الوهیت، آن چیزی است که در مرتبه‌ی اول از مراتب توحید می‌آید. در حالی که بعد الوهیت، کنه و حقیقت است. آن‌ها کنه و حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ علی‌رغم آنچه که از آلوسی برای شما گفتم که او می‌گوید: «هو» ضمیر شأنی است که به حقیقت و امر مهمی اشاره دارد.

سید احمدالحسن می‌فرمایند که الوهیت، اختصاص به «الله» ندارد. بلکه آن، صفتی از صفات خداست. بنابراین حتی کلمه‌ی «الله» وقتی می‌گوییم: «قل هو الله احد» صفتی برای «هو» است. و لفظ احد نیز به عنوان صفت برای «هو» می‌آید. یعنی «الله» صفت «هو» است و «احد» نیز صفت «هو». از این‌جاست که تمام توجیهاتی که درمورد این آیه گفته شده، باطل می‌شود. مثل اینکه لفظ جلاله مبتداست یا «هو» مبتداست و «الله» خبر اول و مبتدای دوم و «احد» خبر دوم و جمله همه‌اش، خبر برای مبتدای اول است و توجیهات نحوی دیگری که بیان شده است. بنابراین تمام این توجیهات، باطل می‌شود و «الله» صفتی برای کنه و حقیقت است. خداوند متعال با ذاتش ظهور پیدا کرد. یعنی کنه و حقیقتش، به وسیله‌ی ذاتش ظاهر شد؛ به خاطر نیاز خلق به برای شناختنش؛ زیرا ضمیر «هو» اشاره به پنهانی دارد که مشخص نیست و برای همین گفته‌اند که ضمیر شأن از امر مبهمی حکایت می‌کند که هیچ‌کس از آن خبر ندارد و آنچه که آن را بیان می‌کند لفظ جلاله «الله» است.

سید احمدالحسن (ع) می‌فرمایند: «پاک و منزه است خدا از آن‌که الوهیت و ربوبیت، کنه و حقیقت او باشد.» بنابراین ما دو امر داریم. الوهیت، کنه و حقیقت و این‌دو، دو مرتبه‌ی اول هستند. «بلکه این دو (الوهیت و ربوبیت) صفات خداوند هستند. پس «هو» خدایی است که خلق به او «تألُّه» می‌کنند. «تألُّه» یعنی قصد کردند. آن‌ها خدا را قصد می‌کنند تا کامل شوند و کاستی‌ها و نقائص را از صفحه‌ی وجود خودشان پاک کنند و «هو» پروردگاری است که کمال را بر خلق خود می‌دهد و نقص آن‌ها را از بین می‌برد و لیکن الوهیت و ربوبیت، هیچ وقت کنه و حقیقت نیستند.» تا جایی که می‌فرماید: «قطعا عدم تفاوت بین الوهیت که مرتبه‌ی اول است و بین حقیقت که مرتبه‌ی دوم و بالاتر از مرتبه‌ی اول است، باعث می‌شود که امور بر بیشتر کسانی که مدعی علم و معرفت هستند خَلط و پیچیده شود.» تا جایی که می‌فرماید: «امروزه به روشنی می‌یابیم کسانی که ادعای عالم اسلامی بودن را دارند، می‌بینیم ، بیش از هزار سال از بیان معنای فرموده‌ی خداوند: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ في‏ ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ([7]) «مگر انتظار آنان غير از اين است كه خدا و فرشتگان، در [زير] سايبانهايى از ابر سپيد به سوى آنان بيايند و كار [داورى‏] يكسره شود؟ و كارها به سوى خدا بازگردانده مى‏ شود.» ناتوان ماندند. آن‌ها از بیان این آیه، ناتوان مانده‌اند و به نظرات و راه‌های مختلفی رفته‌اند. هر کدام از آن‏ها، چیزی می‌گوید: آن‌که قائل به تجسیم است، می‌گوید: «آن‌که می‌آید، واقعاً خداست که می‌آید و این‌گونه جزء کسانی می‌شود که قائلند خدا جسم دارد.» و کسی که قائل به تجسیم نیست، می‌گوید: «ما چیزی را مثلاً کلمه‌ی «امر» را در تقدیر می‌گیریم. بنابراین آنچه که می‌آید، امر خداست و خودِ خدا نیست و بر همین اساس، کلمات مختلفی را که دلیلی بر آن‌ها ندارند، در تقدیر آیه می‌گیرند و بر ما لازم است که به محکم قرآن رجوع کنیم.»

خلاصه‌ی آنچه بیان کردم این است: توحید دو مرتبه دارد. مرتبه ی ذات و مرتبه‌ی کنه و حقیقت و آن دو، در حقیقت یکی هستند و تفاوت‌شان فقط از جهت مفهوم می‌باشد.

و گفته‌ی من در همه حال این است:

«استغفر الله و لکم والحمدلله رب العالمین و صل الله و بارک علی حبیب اِله العالمین محمد و آله الطیبین الطاهرین الائمة و المهدیین وسلم تسلیما کثیراً»

مجری : شیخ خدا خیرتان دهد:

فکر میکنم همانطور که برادران اطلاع دارند موضوع مورد بحث،بحثی تخصصی است که در طی آن معنی توحید بیان شد.

موضوع را با یک سوال از آنجایی که تموم کردی شروع میکنم که به گفته سید احمد الحسن ع که در صورت وجود اشخاصی که قضیه توحید را به مدت هزار سال مورد تحقیق و بررسی قرار دادند،سوال اینجاست که همانطور که میدانیم و همه اطلاع دارند توحید از جمله اصول پنجگانه قرار گرفت که به گفته علمای اصول اینگونه اصول را برمی شمرند: توحید،نبوت،امامت،عدل و معاد...با توجه به این تقسیم بندی سوال پیش می آید که آیا امروزه کسی وجود دارد که در بحث توحید و یا حتی نبوت و امامت نظر دهد،درصورتیکه امام یا پیامبر و یا حجتی از حجج خدا نباشد؟ در این باره چه می فرمایید؟

شیخ عبدالعالی منصوری: بله،در این باره باید گفت که ابتدا باید این قضیه را تصحیح و روشن‌کرد که گفته می شود اصول دین پنج اصل می باشد،همانطور که معروف است همه بر این باورند که شیعیان اعتقاد دارند  اصول دین پنج اصل است و اهل سنت معتقدند دین بر سه اصل می باشد.که در واقع بین دو مذهب سر تعداد اصول اختلاف نظر وجود دارد.

بنابراین کسی که بر این باور باشد و به این تقسیمات معتقد است در واقع با این اعتقاد خود اقرار نموده است که این تقسیم بندی هیچگونه دلیل شرعی ندارد. و همچنین کسی که به این تقسیم بندی دست زده باشد درحقیقت دلیلی برای تقسیمات اینگونه نداشته و اثبات میکند که این تقسیم بندی اخیرا انجام شده  و در این تقسیم دلیل شرعی دیده نمیشود.

بلکه تقسیمی است که جدیداً مطرح شده است.

در حقیقت اصطلاحات جدید زیادی از جانب علمای دین مطرح شده است اما نسبت به شریعت دینی حقیقتی ندارند و درون شریعت یافت نمی شوند.لذا سوال اینجاست که: حق و حقیقت چیست؟

حق و حقیقت این است که دین و اصل دین یکی است،بنابراین دین همان خلیفه و جانشین خدا بر زمین است و باید گفت که به همین دلیل بود که خداوند متعال ابتدای آفرینش را در راستای ارتفاع نور ملکوتی با نور حضرت محمد ص یعنی جانشین خدا در زمین شروع نموده است و همچنین در عالم بشری که اکنون انسان استحقاق خلافت و جانشینی را دارد با خلیفه ای از بین جانشینان خود بر زمین آدم ع شروع کرده است. به همین خاطر در روایات آمده است که خلیفه‌ی خدا قبل از خلق و بعد از خلق و با خلق است ، پس خلیفه‌ی خدا همان دین است ، هر کس به حجت خدا تمسک جست به دین تمسک می‌کند .

مجریشیخ آیا روایاتی از اهل بیت علیهم السلام وجود دارد که این شرح را خلاصه و اثبات کند؟

شیخ عبدالعالی منصوری:

البته که روایات متعددی وجود دارند که می فرمایند: دین یک شخص(مرد) است و همچنین در روایات آمده است که دین یک مرد است و او همان خلیفه و جانشین خداست،و همچنین عمل به امور و احکام شرعی باید زیر نظر او(خلیفه خدا) باشد و به اثبات برساند.

مجریبنابراین تفسیم بندی اصول به پنج اصل در واقع یک نظریه پردازی از جانب آنهاست(علمای دین)...؟

شیخ عبدالعالی منصوری:

همانطور که بیان شد این اصول پنجگانه در روایتی ایراد نشده و هیچگونه دلیل شرعی بر آنها نیست....

مجری:با تشکر از شیخ بزرگوار،جواب واضح شد.

اگر از بین برادران روحانی و شیوخ بزرگوار سوالی وجود دارد بیان شود چون همانطور که ذکر شد این بحث،بحث تخصصی است. بله سوالی نیست.

شیخ از شما متشکریم،خدا خیرتان دهد،به امید خدا در گفتگوهای آینده با بحث جدیدی در خدمت شما خواهیم بود.

مجری: درود خدا بر شما باد...بسیار سپاسگزاریم.

برادر بزرگوار استاد غالب ممکن است این برگه ها را بین برادران توزیع کنید؟

سروران گرامی حاضر یاد آوری میکنم که به امید خدا هر ده بحثی که مطرح می شود در طی یک رتبه بندی، سه بحث برتر برگزیده میشود لذا از برادران گرامی خواهش میشود که در این بحثها حضور به عمل بیاورند تا بحث و گفتگوهای جدید و مفیدی در زمینه علم و دین مطرح گردد.

از حضور همه عزیزان تشکر می کنیم و از تشویق آنها نسبت به این امر سپاسگزاریم.

به امید دیدار در یک نشست جدید شما را به خداوند متعال می سپاریم.

خدا نگهدارتان باد.

دانشکده  دروس عالی و دینی و لغوی/ دکتر شیخ عبدالعالی منصوری

لینک دانلود ویدئو نشست : https://youtu.be/1UCw29rtwac

 


[1]- حشر:21.

[2]- صافات:35

[3]- محمد: 19.

[4] - بقره: 255.

[5] - بقره: 255.

[6] - اخلاص1.

[7]- بقره: 210

ادامه مطلب...

اورشلیم گمشده ، دکتر شیخ صادق محمدی

اورشلیم گمشده ، دکتر شیخ صادق محمدی:

اورشلیم گمشده

مجری : عرض سلام مجدد... برادران حاضر و سروران گرامی ، در دیدار نشستهای هفتگی که مرکز تحصیلات تکمیلی شهر نجف جهت تعلیم و یادگیری مطالب مفید و گفتگوهای جدید با موضوعات عصر حاضر که توسط برادران شرکت کننده در این نشست، مورد بحث و گفتگو قرار میگیرند ، برگزار می‌شود .

خیلی خوش آمدید....

مهمان ویژه امروز در این دیدار جناب استاد و شیخ صادق محمدی بزرگوار هستند که بحث خودشان را برای ما بیان می‌کنند.

شیخ بزرگوار بفرمایید....

شیخ : سلام و درود بر شما...

شیخ : درود خداوند بر شما باد،از خداوند متعال برای شما آرزوی موفقیت داریم.

مجری : جناب شیخ در حقیقت امروز بنده قبل از اینکه این دیدار شروع شود، به عنوان مورد بحثمان مروری داشتم که موضوع آن ناآشناست ، اورشلیم گمشده بود، در واقع مشاهده می شود که در حال حاضر گمان بر این است که یک اورشلیم گمشده وجود دارد و آن همان اورشلیم موجود در کشور فلسطین می باشد.

شیخ: بفرمایید....

 سلام علیکم و رحمة الله و برکاته ، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ، بسم الله الرحمن الرحیم و صلی اللهم علی محمد و آله الطاهرین، الائمة و المهدیین و سلم تسلیماً کثیراً

برادران گرامی قبل از اینکه بحث خود را شروع کنم ، دوست دارم نظر شما را به مسئله‌ای بسیار مهم جلب نمایم :

اتفاقاتی که امروزه در منطقه و مخصوصاً اتفاقاتی که در خاورمیانه رخ می‌دهد.

آیا این اتفاقاتی که امروز در منطقه جریان دارد ، اتفاقات آخر‌الزمان است؟

یا اینکه بُعدی تاریخی ، یا نقشه‌ای از پیش تعیین شده این اتفاقات را رقم می‌زند؟

برادران گرامی! همان‌گونه که ملاحظه می‌کنید ، قدرتی که امروزه دنیا را فرا گرفته است ، بر جهت مهمی در برنامه‌ریزی خود تمرکز کرده است. اتفاقاتی که امروزه در موصل رخ می‌دهد ، اتفاقاتی که پیش از آن در بابل رخ داده بود ، اتفاقاتی را که در این روزگار در یمن رخ می‌دهد ، مشاهده می‌نمایید . این چیزی است که دوست دارم، نظر شما را به آن جلب کنم که بعد از این توضیحات ، هدف این اتفاقات یا قدرتی که برنامه‌ریز است و در حال تلاش برای انجام و پیاده کردن نقشه‌ی برنامه‌ریزی شده‌اش هست برای شما واضح می‌شود.

و این نقشه‌ی برنامه‌ریزی شده همان‌گونه که عرض کردم ، اتفاقات آخر‌الزمان است؟ یا اینکه بُعدی تاریخی دارد؟

عنوان بحث ما ، اورشلیم گمشده است : همان‌گونه که عرض کردم ، این عنوان از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است ؛ به اعتبار اينكه انگیزه هایی وجود دارند که این قدرت  آنها را بعنوان شعار خود برای پیروزی و رسیدن به اهداف خود بکار میبرد . به روشن‌تر شدن این مسئله می‌پردازیم که اورشلیم چیست؟ و ابعاد آن و پیش‌فرض‌های نسبت به این شهر از قبيل ؛

  • این شهر کجا واقع شده است؟

  • چه کسانی به آن اعتقاد دارند؟

که این مسائل را در بحث روشن خواهیم کرد.

(بِن قارین) رئیس وزرای صهیونیستی ، مقوله‌ای در این باره دارد. او می‌گوید: اسرائیل بدون اورشلیم ، هیچ معنی و مفهومی ندارد و اورشلیم بدون هیکل ، هیچ مفهومی نخواهد داشت . در اینجا بین این نام گذاری‌ها ، ارتباط تنگاتنگی وجود دارد ، و از همین‌جا وارد بحث می‌شویم.

برادران گرامی ! همان‌گونه که می‌دانید در جزیره‌ی عربی ، قبیله‌هایی زندگی می‌کردند که می‌توان از جمله‌ی آنها ، قبیله‌های عربی را نام برد که برخی از آنها در نَسَب ، به ابراهیم (ع) باز می‌گردند ، که به صورت بادیه‌نشین و ییلاق و قشلاقی زندگی می‌کردند ، که برخی از این قبیله‌ها مستقیماً و دقیقاً نَسبشان به اسرائیل ، یعقوب ع باز می‌گردد ؛ زیرا ارتباطی تنگاتنگ ، بین قبیله‌های بني اسرائیل و اورشلیم وجود دارد. در بحث ، به این مسئله می‌پردازیم که اورشلیم ، چگونه به وجود آمد؟

و اینکه طبق اعتقاد بنی‌اسرائیل ، چه کسی شروع به ساختن آن کرد؟

در اخبار الایام  اصحاح ۲۲عدد ( آیه ) اول و بعد از آن می‌خوانیم :

(۱ پس داود  گفت: اینجا معبد بزرگ خداوند، خدای ما و قربانگاهِ قربانی سوختنی، برای مردم اسرائیل باشد ۲ داود  دستور داد تا همه بیگانگانی را که در سرزمین اسرائیل بودند، گرد هم آورند و ایشان را به کار گماشت. گروهی از ایشان برای معبد بزرگ، سنگ‌های چهار گوش را آماده می‌کردند.۳ او مقدار زیادی آهن، برای ساختن میخ و لولا برای درهای چوبی تهیّه کرد. همچنین آن قدر برنز تهیّه کرد که کسی نمی‌توانست آن را وزن کند. ۴ تعداد بی شماری الوار سرو توسط اهالی صور و صیدون برای داود  آوردند).

و همچنین در این متن می‌بینیم که مسئله‌ی آماده‌سازی برای ساخت این شهر، از جانب پیامبر خدا داود (ع) صورت گرفت.‌ به این ترتیب که مقدمات ساختمان را تهیه نمود.

همچنین در سِفرِ اخبار الایام سبب و علتی را که باعث شد پیامبر خدا داود (ع) به آن دستور داده شود که هیکل و مخصوصاً قربانگاه ساخته شود ، می‌خوانیم.

همچنین در سفر (اخبار الایام) اصحاح ۲۱ آیه ۱۵ به بعد آمده است:

(۱۵ خداوند فرشته‌ای را به اورشلیم فرستاد تا آن را نابود کند. امّا او وقتی فرشته را در حال نابود کردن دید ، تغییر عقیده داد و به فرشته گفت: (بس است، دست نگه دار!) در این هنگام فرشته خداوند در خرمنگاه أرنان یبوسی ایستاده بود).

این مرد (ارنان یبوسی) مالک این زمین بود و خداوند تعالی به پیامبرش داود (ع) دستور داد که زمین را از این مرد خریداری نموده و در آن هیکل را بنا کند.

(پس خداوند به (جاد) گفت که به داود  بگوید: بالا برود تا قربانگاه خداوند را در خرمنگاه ارنان یبوسی بنا کند ، طبق آنچه جاد که از جانب خداوند سخن گفته بود، داوود بالا رفت ... تا آخر متن...

می‌بینیم که در این متن داود (ع) دلیل بنای هیکل را که از جانب خداوند سبحان است ، بیان می‌کند . داود (ع) باید این مکان مقدس را بسازد تا محلی برای قربانی و فدا باشد ، تا سببی باشد برای دفع بلاء از بنی‌اسرائیل ؛ همان بلایی که خداوند متعال بر آنها نازل کرده بود . یک نکته‌ی بسیار مهم و قابل توجه : همان‌گونه که در ادامه‌ی این متنِ از تورات موجود است ، مسئله‌ی قربانی و فدا ، در زمان حضرت داود (ع) به وجود نیامده است . بلکه در همین اصحاح (٢١) آیه ۲۹ می‌گوید:

(در آن زمان، خیمه مقدّس و قربانگاهی که موسی ساخته بود، بر فراز تپّه‌ای در جبعون قرار داشت).  

بنابراین بحث ، دارای مقدمه‌ای است و آن‌این است که ساخت بنا در زمان پیامبر خدا داود (ع) شروع نشد . بلکه اصل آن در زمان حضرت موسی (ع) شروع شد ، همچنین موسی (ع) امر شد که قسمتی از ساخت قربانگاه را انجام دهد و اینکه در منطقه‌ی جبعون باشد .

برادران گرامی ؛ جبعون امروزی که به آن اشاره می‌شود در منطقه‌ای از فلسطین واقع شده و همان‌طور که همه می‌دانند موسی (ع) وارد فلسطین نشد!!!!

زیرا پس از آنکه به او دستور داده شد که وارد فلسطین شود ، (البته طبق آنچه که در تاریخ‌های توراتی نقل شده) وارد فلسطین نشد ؛ زیرا بنی‌اسرائیل به نقشه و ایده‌ی شریفش اعتراض کردند و پس از آن ، سرگردانی رخ داد و وارد فلسطین نشد. عزیزان ! این نکته نسبت به آنچه ذکر خواهم کرد ، بسیار مهم است که بدانید تغییر و انحرافی در نقشه و جایگاه‌های جغرافیایی برای نامگذاری مناطق موجود در تورات ، صورت گرفته است. تحریفی که در تورات صورت گرفته ، فقط در زمینه‌ی عقائد نبوده . بلکه این تحریف در نامگذاری بسیاری از مناطق جغرافیایی مقدس هم بوده است ، آری!

می‌بینیم که داود (ع) مقدمات و اسباب بناء هیکل را فراهم آورد. ولی نتوانست آن را کامل کند. بعد از داود (ع) پیامبر خدا سلیمان (ع) آن را به اتمام رساند، آری!

 بیایید با هم در سفر پادشاهان فصل ۵ آیه ۱ تا ۵ بخوانیم:

 (۱ حیرام، پادشاه صور هنگامی که شنید، سلیمان جانشین پدر خود داود  پادشاه شده است، بردگانش را نزد او فرستاد . زیرا حیرام از دوستداران داوود ع بود ۲ سلیمان برای حیرام این پیام را فرستاد: ۳ تو می‌دانی که پدرم داود، به خاطر جنگ‌های دایمی علیه سرزمین‌های دشمنان اطرافش نتوانست معبدی برای ستایش خداوند بسازد تا اینکه خداوند او را بر همه دشمنانش پیروز گرداند. ۴ امّا اکنون خداوند خدای من، به من در همه مرزها آرامی بخشیده و من دشمنی ندارم و خطر حمله نیز وجود ندارد. ۵ خداوند، به پدرم داوود وعده داد، پسرت که من او را بعد از تو پادشاه خواهم کرد، برای من معبدی خواهد ساخت. اکنون تصمیم گرفته‌ام که آن معبد را برای ستایش خداوند بسازم).

پس در اینجا داود (ع) بعد از اینکه مقدمات را فراهم آورد، سلیمان ساخت هیکل را به پایان رسانید. آن چنان که متون بر این مطلب دلالت دارند و تاکید می‌کنند، (برای اینکه در وقت صرفه‌جویی شود و وقت به ما اجازه دهد، خیلی کوتاه بیان می‌کنیم که هر آنچه در بحث وجود دارد بیان شود ان شاء الله).

بعد از این مرحله، بزرگی بنای معبد سلیمان (ع) را متوجه خواهیم شد. بزرگ‌بودن این بنا، بسیار مهم است چون از طریق آن درباره‌ی روایات تاریخی توراتی بحث خواهیم کرد و تناقضات آن را با تاریخی که زبانشناسان نقل کرده‌اند و یا از آثار باستانی که در عصر جدید کشف شده است، بیان می‌کنیم.

کتاب قدیمی تاریخی وجود دارد که هیچ کسی نمی‌تواند آن را مورد نقد قرار دهد؛ زیرا کتابی الهی است. این اعتقادی است که تا عصر جدید وجود داشته . در عصر جدید علوم باستان‌شناسی بوجود آمد که در این علم تقاطعات و تناقضات زیادی با روایات تاریخی وجود داشت؛ چه با روایات تاریخی مقدس و چه با روایات تاریخی غیر مقدس. این امر بسیار مهم است؛ زیرا همان چیزی است که حقایق و واقعیاتی را که بر سر کتاب‌های مقدس آمد، روشن می‌کند. به همین علت است که می‌گویم این نکته بسیار مهم است و در ذهن خود نگه دارید. اینکه نقشه‌های از پیش تعیین‌شده، چگونه همه جا را فرا می‌گیرد و چرا این نیروها بر روی مناطقی که در آنجا بناهای مربوط به تمدن وجود دارد، نیروی خود را متمرکز کرده‌اند و سعی دارند، آن‌ها را به استعمار خود در آورند؟ یا اینکه چرا نیروهای مسلط بر عالم، به سوی چنین مناطقی می‌روند؟

و چرا تمرکز خود را متوجه چنین تمدن‌هایی کرده‌اند. از نابود‌کردن بسیاری از دانستنی‌های مدنی موجود گرفته تا آثار باستانی و تاریخی و سعی دارند که این حقایق را بپوشانند و چنین مسائلی را در ذهن مردم گم‌ و‌گور کنند. حتی اعتراضات و سوالات و شبهه‌هایی را که ممکن است با یافته‌های تاریخی بوجود آید، می‌خواهند بپوشانند؛ در حالی‌که این آثار و یافته‌ها با روایات تاریخی تورات در تقابل است.

آری! بعد از حضرت سلیمان (ع) (وقتی که وفات یافت) و پس از به پایان رسیدن بنای هیکل، مملکت سلیمان به دو قسمت تقسیم شد. مملکت شمالی که پایتخت آن سامرا بود و مملکت جنوبی یهوذا که پایتختش در واقع همان اورشلیم بود. پس از رخداد‌هایی که در این منطقه بعد از تقسیم‌شدنش به وجود آمد ، امپراطوری‌هایی در این منطقه حکومت می‌کردند و این امپراطوری‌ها، برای بدست آوردن این منطقه ، بر یک‌دیگر پیشی می‌گرفتند. برادران گرامی! همان‌گونه که می‌دانید و آن‌گونه که در قرآن کریم آمده و تورات آن را نقل نموده، بنی‌اسرائیل بعلت اعتراضات زیادی که انجام دادند و موجب قتل بسیاری از انبیاء الهی شدند و عدم اطاعت آنها از اوامر الهی  . خداوند سبحان نیز در این برهه‌ی زمانی، بر بنی‌اسرائیل این امپراطوری‌ها و حاکمان را به شدت مسلط ساخت. این امپراطوری‌ها هم هر آنچه می‌توانستند، بر سر بنی‌اسرائیل آوردند. الان با هم رویدادهایی را که در تاریخ ثبت شده، از صارقون دوم پادشاه آشور نقل شده، می‌خوانیم. در اینجا رابطه‌ای بین این اتفاقات وجود دارد که ببینید ذهن شما را به کجا معطوف می‌کند؟ ذهن شما معطوف به اتفاقاتی می‌شود که امروز در عراق روی می‌دهد. پادشاه آشور می‌گوید:

سامرا را محاصره کرده و آن را فتح نمودم و به همراه بیست و هفت هزار و دویست و نود نفر از ساکنین آن از شهر خارج شدم و از بین آنها یک سپاه، آماده کردم و به همراه پنجاه عرابه روانه‌ی لژیونِ([1]) پادشاهی شدیم. پادشاه آشوریان (سرجون) بود.

برادران گرامی! همان‌طور که می‌دانید آشور در مملکت آشوریان، در موصل واقع بود، همچنین در تورات نقل شده است که قبل از نقل آن باید بگویم: آنچه در روایات تاریخی درباره ی سرجون و نام او نقل شده، با آنچه درباره پادشاه آشوریان در روایات توراتی نقل شده متفاوت است که در تورات به او شلمناسر گویند: شَلْمَناسَر کسی بود که سامرا را محاصره کرد؛ همان‌طور که در سفر پادشاهان فصل ۱۸ آیه ی ۹ نقل شده است:

(و در سال چهارمِ حِزْقیای پادشاه که سال هفتمِ هُوشَع بن اِیلَه، پادشاه اسرائیل بود، شَلْمَناسَر، پادشاه آشور به سامره حمله ور شد و آن را محاصره کرد).

اورشلیم گمشده

او، سامرا، پایتخت مملکت شمالی سلیمان که بعد از حضرت سلیمان تقسیم شد را محاصره کرد. بعد از این محاصره، عملیات و پیکارهای پی‌در‌پی برای به دست‌آوردن مملکت شمالی بنی‌اسرائیل صورت گرفت؛ زیرا در همین بحبوحه‌ی (تقسیم شدن) پادشاهان و حاکمانی حضور داشتند که بر (مناطقی) از این مملکت مسلط شدند. در این کشمکش‌ها، هیچ انگیزه‌ی ایمانی وجود نداشت. بلکه (بر سر این مناطق کشمکش می‌کردند) و راه را بر یکدیگر می‌بستند و بر یکدیگر اعتراض و زورگویی می‌کردند، تا جایی که امپراطوری‌ها و کشورهایی که در این برهه زمانی حضور داشتند و بر قسمتی از این سرزمین‌ها تسلط داشتند، از خود عکس‌العملی نشان می‌دادند، که چه شود؟ تا بتوانند به این فتنه‌ها و آشوب‌هایی که در این مناطق رخ داده است، پایان دهند، پس آنها چه کردند؟ آنچه این پادشاهان امپراطوری‌ها انجام دادند، این بود که ساکنین مملکت را به اسارت گرفته و آنها را به منطقه‌ی آشوری‌ها ، نقل مکان دادند و به جای ساکنین مملکت شمالی که آنها را نقل مکان داد، قوم دیگری را جایگزین کرد، و آنها را نیز به بردگی گرفتند؛ به همین خاطر در این منطقه تغییر ناگهانی جمعیتی صورت گرفت و تمام فرهنگ اجتماعی منطقه و بنی‌اسرائیل را دگرگون کردند، و این همان تغییری بود که پادشاهان می‌خواستند انجام دهند. پس تغییراتی که در فرهنگ جامعه‌ی آن روز انجام دادند، با همین ترفند عملی شد و این، کاری نبود که فقط پادشاه آشوری‌ها انجام داده باشد.. بلکه پادشاه بابل هم در سال ۵۸۶ قبل از میلاد مملکت جنوبی را محاصره کرد. همان مملکت یهودا که پایتخت آن اورشلیم بود و همه را به بردگی گرفت؛ بنی‌اسرائیل و حتی پیامبران بنی‌اسرائیل را به بردگی گرفت و آنها را به بابل انتقال داد. تمام پیامبران بنی‌اسرائیل و بزرگان آنها و هر آنچه که میراث بنی‌اسرائیل بود. الان هنگامی‌که می‌گوییم در این منطقه و برهه زمانی، میراث بنی‌اسرائیل انتقال یافت و همه را به بردگی گرفتند و هر بلایی را بر سر بنی‌اسرائیل آوردند و همچنین وقتی می‌گوییم: قومی دیگری را در این مملکت جایگزین بنی‌اسرائیل کردند، در حین بیان این مسائل، آیا می‌توان درباره بنی‌اسرائیل و منطقه‌ای که زمانی در آن استقرار داشتند، چنین جمله‌ای را اطلاق کرد؟ (بنی‌اسرائیل گروهی هستند که در فلان منطقه ساکن بودند)؟؟

خیر. واقعاً نمی‌توان چنین جمله‌ای را درباره‌ی بنی‌اسرائیل به کار برد.

به همین خاطر در منطقه، تغییر فرهنگی شدید بوجود آمد و همان‌گونه که قبلاً هم ذکر کردم، این اتفاقات عقوبت و خشمی از جانب خداوند متعال بود؛ زیرا آنها در مقابل عهد‌های الهی ایستادند و آن را نقض کردند. پس خداوند متعال چنین (بلاهایی) را بر آنها مسلط نمود؛ حتی پیامبرانشان، خبر عذاب‌ها را به آنها داده بودند. مثلاً ارمیای نبی، در خبرهای غیبی‌اش گفته بود: (ای بنی‌اسرائیل! اگر به سوی خداوند متعال باز نگردید، به زودی به مدت هفتاد سال به بردگی گرفته می‌شوید). اما آنها به خبرهای غیبی پیامبران و پند ‌و اندرز‌های ایشان، اهمیتی ندادند و هر آنچه که دلشان می‌خواست، انجام دادند تا اینکه وعده‌های الهی، درباره‌ی بنی‌اسرائیل محقق شد. الان تصویرسازی برای شما (حاضرین) و بینندگان، ساده‌تر شده است. واضح‌تر شد که رخدادها به چه شکلی در حال پیشروی است و چه کسی آن را هدایت می‌کند؟

دوباره باز می‌گردیم، به بحث اورشلیم: همان اورشلیمی که سلیمان (ع) آن را بنا کرد. آیا به حال خود باقی ماند یا اینکه آن را مُنهدم کردند؟

آری!

پادشاهان بابل بعد از اینکه صدقیا را کشتند یا بعد از اسیر نمودن صدقیا، (صدقیا پادشاهی بود که او را پس از جنگ اول به پادشاهی نصب کردند، جنگی که بخت‌النصر برای بدست‌آوردن مملکت جنوبی به پا کرد. مملکت جنوبی یا بهتر بگویم: مملکت یهوذا که پایتخت آن اورشلیم بود).

صدقیا را به عنوان پادشاه انتخاب کردند. ولی او پایبند نبود (و زمام امور را به خوبی به دست نگرفت). به همین خاطر جنگی با آن‌ها به راه انداخت و هجومی دیگر که باعث شد صدقا اسیر شود و هر آنکه از یهودیان باقی مانده بود، فرار کرد و اینها فراری شدند؛ به خاطر محاصره و جنگ‌های پی‌در‌پی و بسیاری از باقی‌ماندگان بنی‌اسرائیل به بابل فرستاده شدند و به جای آنها، قومی دیگر را جایگزین کردند.

اکنون باید ملاحظه کنیم که چه اتفاقی برای هیکل افتاد:

در سفر پادشاهان دوم فصل۲۴  آمده است:

(پس از اینکه صدقیا توسط یهویاکین (یهویاکین پادشاه قبل از صدقیا بود). به عنوان پادشاه انتخاب شد، مدت زمان زیادی نگذشت که صدقیا به بابل تجاوز کرد و این مسئله در سال نهم حکومتش رخ داد. طی این تهاجم، پادشاه بابل نیز به او حمله کرد و همان‌گونه که قبلاً عرض کردم، مسئله‌ی مهم مورد بحث ما این است که چه بلایی بر سر اورشلیم افتاد؟!..

در همین فصل از سفر پادشاهان دوم آیه‌ی ده ، این‌گونه آمده است:

(و تمامی لشکر کلدانیان که همراه رئیس جلادان بودند، حصارهای اورشلیم را به هر طرف منهدم ساختند. و نبوزرادان، رئیس‌جلادان، بقیه قوم را که در شهر، باقی مانده بودند و آنان که به سوی پادشاه بابل گریخته بودند و بقیه جمعیّت را به اسارت برد. امّا رئیس جلادان، بعضی از مسکینان زمین را برای باغبانی و فلاحی واگذاشت و کلدانیان ستون‌های برنزی که در خانه خداوند بود و پایه‌ها و دریاچه برنزی را که در خانه خداوند بود، شکستند و برنز آنها را به بابل بردند. و آتش‌دان‌ها و کاسه‌ها و در واقع طلای آنچه را که از طلا بود و نقره آنچه را که از نقره بود، رئیس جلادان برد).

قطعاً بعد از این مسائل، دیگر هیچ یادی برای هیکل باقی نمی‌ماند؛ نه برای مردم بنی‌اسرائيل و نه برای هیکل هیچ اثر و یادمانی؛ به خاطر این جنگ‌ها و کشمکش‌های پی در پی که پادشاهان و حاکمان آن زمان به پا کردند، باقی نماند.

آری! پس از این دیگر چیزی از هیکل سلیمان (ع) و حصارهای آن باقی نماند؛ همان‌گونه که گفتم قبل از اقدام بابل به نابود‌سازی این شهر در سال ۵۸۷، دوران جولان و تسلط بر منطقه در دست حکومت بابلیان بود. ولی حکومت بابلیان چندی بیش دوام نیاورد؛ زیرا توسط حکومت هخامنشیان با ریاست کوروش نابود گشت. وقتی که کوروش هخامنشی بر بابل مسلط گشت، به بنی‌اسرائیل که اسیر شده بودند، اجازه داد که به سرزمین‌های خود بازگردند. اینجا نکته‌ای بسیار مهم وجود دارد. در تاریخ ذکر شده که بعد از نابود‌سازی کامل اورشلیم، ‌این سرزمین به مدت صد و پنجاه سال غیر قابل سکونت باقی ماند. بعد از اینکه کوروش آمد و این اسیران را پس از گذشت هفتاد سال از اسارت آزاد کرد، (همان‌گونه که می‌دانید، بنی‌اسرائیل در تمام مدت هفتاد سالِ اسارتِ خود در بابل زندگی می‌کردند). و می‌دانید اگر انسان مدت زمانی تحت سیطره‌ی آموزه‌های اعتقادی و اخلاقی خاصی قرار بگیرد، مسلماً عقاید موجود در بابل در اعتقادات دینی‎اش تاثیر‎گذار خواهد بود. در این زمان وقتی کوروش به آن‌ها اجازه داد به سرزمین خودشان بازگردند، از این جهت که می‌دانستند: آنجا غیر قابل سکونت است، به فلسطین مهاجرت کردند؛ زیرا همان‌گونه که بیان شد، بنی‌اسرائیل بعد از محاصره‌های پی‌درپی، به صورت گروهی فرار کرده و این سرزمین را ترک کردند و به نزدیک‌ترین منطقه به سرزمینشان که فلسطین بود رفتند . از جمله کسانی که به فلسطین رفتند (زربابل) بود که هخامنشیان او را به عنوان پادشاه اورشلیم انتخاب کرده بودند. طبق آنچه در تاریخ توراتی نقل شده (عزرا) بازگشت. (عزرا) در نزد ما عُزیر نام دارد، که قبر او در (عماره) موجود است. پس زربابل به همراه عزیر به اورشلیم بازگشت. وقتی می‌گوییم: اورشلیم، سوال پیش می‌آید که اورشلیم دوم کدام است؟ وقتی زربابل به فلسطین بازگشت، بنای اورشلیم را از نو ساخت و این همان است که خودشان می‌گویند: اورشلیم برای دومین بار ساخته شد. ولی سوال اینجاست که آیا اورشلیم و هیکل در مکان قبلی خود بنا شد؛ همان مکانی که سلیمان (ع) آن را بنا کرد؟

همانطور که می‌دانید مسئله‌ی مهم دیگری بنام تَيَمُن و تبرك است. وقتی انسان چیزی را با برکت می‌داند، فعل شخص یا اثر انسان و یا مکانی را مقدس می‌داند ، تلاش می‌کند که آن مسئله با برکت را بر مکان‌های دیگر اطلاق کند، تا با همان اسم از آن یاد شود. فقط به خاطر تَیَمُن و تبرک جستن به آن مسئله، و تبرک‌جستن، مسئله‌ای معروف است در نزد ما. مثل زمانی که انسان شخصی را به نام یک مقام دینی نامگذاری می‌کند و یا به نام یک مقام علمی، تا با این نام‌گذاری تبرک بجوید به صاحب نام مبارک، نکته‌ی بسیار مهمی هست که به آن توجه کنید تا بتوانید رابطه‌ها را بیشتر درک کنید؛ هر چند که به عنوان مطلبی در حاشیه و پرانتز بیان شود.

پس از بخت‌النصر که ولی عهد آمد و بر بابل حکومت کرد، مملکت را به تیما منتقل نمود. تیما در حجاز قرار دارد. می‌بینید که انسان به این مسائل توجه نمی‌کند، که مملکتی را به تیما منتقل نمود، تیمایی که در حجاز واقع بود، هر چند مسئله‌ی تیمای حجاز، در گفته‌های تاریخی و همچنین یافته‌های تاریخی، و حتی امروزه، تا حد امکان پنهان شده و ذکر نشده است، طبق ضرب‌المثلی که می‌گوید: با یک تبر به آن ضربه نزدند و تلاشی برای یافتن آثار موجود آن نکردند. اما در نهایت حقیقتش روشن شده است و ما آن را نوشته شده می‌یابیم؛ زیرا خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: (إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً)

آدم (ع)  اینجا بود و همچنین ابراهیم (ع) ستون‌ها را بالا برد و همچنین می‌بینید که هر پیامبری که از قوم خود می‌گریخت، به این خانه پناه می‌آورد. دقیقاً همان‎طور که در تاریخ نقل شده است؛ زیرا خداوند آن را پناهگاهی امن قرار داد. طبیعتاً انسان به مقدس‌ترین مکان ممکن پناه می‌بَرد. جایی که بیشترین اطمینان خاطر برای او حاصل شود؛ به همین سبب معمولاً پیامبرانی که احساس خطر می‎کردند، به کجا پناه می‎آورند؟ بله. به خانه‎ی خدای سبحان. خانه‌ای که ساخته شد تا در آن عبادت انجام شود. همان‌طور که می‌دانید، خانه‌ی خدا بُعد زمانی دارد؛ با اینکه در غلاف زمان مخفی شده باشد. هر چند که اثر تاریخی و رخداد‌هایِ مقدسش، مغرضانه پنهان گشته باشد. برای این مسئله هم، دست‌هایی پشت پرده وجود دارد و هدف آن پنهان باقی گذاشتن بُعد فرهنگی منطقه و آن کسی که منطقه را بوجود آورد، می‌باشد. به همین خاطر وقتی بیشتر دقت کنیم، می‌بینیم که فرهنگ امروز فرهنگ غربیِ یونانی و رومانی است که فکر ما فقط محدود به همین جا می‌شود. این بخشی از آن نقشه‌ی از پیش تعیین شده‌ای است که می‌خواهد مردم را وادار کند به آن و به شهرها و سرزمین‌های مورد نظر توجه کنند. پس از این بنی‌اسرائیل وقتی در فلسطین مستقر شدند، حکومتی را برای خود پایه‌گذاری کردند که این حکومت تا سال هفتاد میلادی ادامه یافت. این دوره، همزمان با حکومت رومیان بود. پس از اینکه امپراطوری روم، حاکمی به نام هیرود را برای بنی‌اسرائیل قرار داد و قبل از بعثت سید مسیح (ع)، تا سال هفتاد میلادی که پادشاه روم احساس خطر کرد، در این برهه زمانی انقلابی را به راه انداخت که هیکل را با وجود اینکه بنی‌اسرائیل در مدت زمان حضورشان در فلسطین از نو ساخته بودند، نابود ساخت؛ به‌گونه‌ای که حتی سنگ‌ها و آجرهای آن را قطعه قطعه کرد و از آن‌ها، برای ساخت بناهای دیگر استفاده نمود، و حتی کوچک‌ترین اثری از هیکل باقی نگذاشت و توجه دارید، این هیکل دومین هیکلی بود که توسط (زربابل) ساخته شد. اگر دقت کرده باشید، برادران گرامی! امروزه یهود در اعلام‌ها و شعارهای خود و در شعائر خود، در مقابل دیواری که دیوار بکاء نام دارد می‌گریند، (به این دیوار، بُراق نیز می‌گویند)، بنا بر اعتقاد آن‌ها، این دیوار بخشی از آن شهری است که هیکل در آن قرار داشت. ولی این اصلاً صحیح نیست. امروزه تجربه و یافته‌های تاریخی نشان می‌دهد که این دیوار، هیچ بُعد تاریخی ندارد و هیچ رمز باستانی در آن نیست که دلالت کند سازندگان آن یهودیان و یا بنی‌اسرائیل باشند. بلکه نهایتِ قدمت این دیوار، به زمان حکومت بنی‌امیه باز می‌گردد. دولت اموی، یا دولت کنعانی بود که در فلسطین برپا شد. در گذشته‌ی فلسطین، آن‌ها نتوانستند بنا بر گفته‌ی بنی‌اسرائیل اثری از اورشلیم بیابند. بنی‌اسرائیل می‌گفتند: اورشلیم همین است و ما به وصیت‌های خداوند عمل می‌کنیم و ما قطعاً در آینده‌ی نزدیک، اورشلیم را از نو می‌سازیم و این نکته را توجه کنید که آن‌ها، قائل به اورشلیم سوم هستند که آن را خواهند ساخت. طبق خواسته‌ی خداوند متعال عمل خواهیم کرد. این بخشی از اعتقادات این قوم است.

مسئله‌ی دیگر که به آن اشاره می‌کنم، این است که آیا صحیح است که ما نسبت به تورات امروزی که برایمان نقل شده است، تسلیم صد در صد داشته باشیم؟ حال آنکه پیش از این همه مردم در نقل حقایق به توراتِ روایت شده، اعتماد صد در صد داشتند؛ زیرا تورات تنها کتاب الهیِ تاریخی بود که گذشته‌ها و حقایق را نقل می‌کرد. برای همین هیچ احدی مجوز شرعی برای اعتراض به آنچه نقل کرده است را نداشت. اما بعد از یافته‌های تاریخیِ به دست آمده، تقابلی میان روایت‌های توراتی و یافته‌های تاریخی روی داد. برادران گرامی! همان‌طور که می‌دانید، تورات از لحاظ زمانی با فاصله‌ی زیادی از نزولش نگاشته شد. در قرن ششم یعنی پس از بازگشت عُزَیر، تورات نوشته شد، و اتفاقات گوناگونی بر تورات جاری شد، این نیز مسئله‌ی بسیار مهمی است.

(بنده از شما کمی وقت می‌خواهم تا بتوانم مسائل را کمی روشن‌تر نمایم).

اين مسئله، در نهایت اهمیت قرار دارد؛ زیرا تورات وقتی در زمانی پس از نزولش نگاشته شد. یعنی پس از رویدادهایی که بر بنی‌اسرائیل رخ داد. همان‌گونه که عرض کردم، تغییرات عقائدی و اخلاقی بر بنی اسرائیل مسلط شد....

که بنی‌اسرائیل این عقائد و اخلاق را از سرزمین‌هایی که فتح شد و آنها در آنجا حضور داشتند و از سرزمین‌هایی که بنی‌اسرائیل را به اسارت گرفتند، فرا گرفتند.

عُزَیر همان‌طور که گفته می‌شود، در قرن ششم تورات را نگاشت و اتفاقات گوناگونی بر تورات رخ داد، از جمله اتفاقاتی که بر تورات افتاد، دخالت‌های مقلدینی بود که به آنها (مسوریین) می‌گفتند. آنها جملات و کلمات تورات را تحریف کردند.

همچنین خاخام‌های یهودی و علمای یهود، تحریف‌هایی را که این مقلدین در آن دوره در تورات بوجود آوردند، می‌دانستند. ولی دیگر چاره‌ای نداشتند و جایگزینی برای تورات نداشتند. پس بالاجبار موضع‌های تحریف شده‌ی آن را پذیرفتند و آن را به عنوان مُسلمات خود قبول كردند.

پس از فتح‌نمودن دولت روم و مسلط‌شدن اسکندر بزرگ بر یونانیان و سقوط منطقه، زبان رایج آن زمان زبان یونانی شده بود. پس بنابراین در قرن هفتم، امر شد که تورات آن را به زبان یونانی ترجمه کنند .

برادران گرامی! ببینید نقشه چگونه پیش رفت، نقشه‎ی از پیش تعیین‎شده‎ای که امروزه جهان را سمت‎و‎سو می‎دهد. زمان شروع شدن و عملی‎شدنش به قبل از دو هزار و پانصد سال باز می‎گردد؛ به همین دلیل وقتی تورات ترجمه شد، بسیاری از مسائل را وارد تورات کردند و همان‎طور که می‎دانید: ترجمه زیر نظر حکومت و پادشاهان حکومت انجام می‎پذیرد و مسلماً حکومت در بسیاری از حقایق و مسائلی که بر ضد دولت یا امپراطوری خود ببینند یا اینکه چیزی از قداست حکومتشان کم کند و شاید مردم از آن تمسک  کنند، اقدام به تحریف نماید؛ به همین دلیل بسیاری از مسائل را تغییر داده و برخی جایگاه‎های دیگر را کلاً تحریف کردند. چه مسائل جغرافیایی و چه مسائل اعتقادی؛ تا اینجا مسائل مربوط به تورات بود که خدمتتان عرض کردم.

(بنده خیلی دوست داشتم که وقت به ما مجال می‌داد تا نکته‌های بسیار مهم بحث را بیشتر باز کنم).

در این زمینه روایاتی از سوی آل محمد b آمده است که می‌توانیم از آن استفاده کنیم. اتفاقاتی که برای حضرت موسی (ع) افتاد، در حجاز رخ داده بود؛ یعنی زمانی که فرار کرد و به همراه بنی‌اسرائیل خارج شد، آنها را به کجا برد؟ آنها را به منطقه‌ی حجاز برد.

در بصائر‌الدرجات روایتی از امام صادق (ع) نقل شده است که ایشان در کتاب جفر فرمودند:

(خداوند متعال پس از اینکه الواح را بر موسی (ع) نازل کرد، الواح را حالی نازل کرد که در آن روشنگری از هر چیزی بود و هر چیزی که تا روز قیامت خواهد بود، پس از اینکه ایام عمر موسی (ع) رو به اتمام بود، خداوند متعال به موسی (ع) وحی کرد که الواح را باید به امانت دهد. (جنس الواح) از زبرجد بهشتی بود از بهشتِ آن کوهی (که موسی در آنجا به لقاء پروردگار رفت). پس موسی به سوی کوه رفت. پس کوه برای موسی شکافته شد. و در کوه الواح پیچیده شده‌ای برای او قرار داده شد. پس از آن موسی آن الواح را در کوه قرار داد و کوه دوباره بسته شد و پیوسته آن کوه و آن الواح به حال خود بودند تا اینکه خداوند متعال پیامبرش محمد مصطفی (ص) را مبعوث کرد، (وقتی پیامبر اکرم مبعوث شدند،) سوارانی از یمن به سوی حجاز حرکت کردند که رسول‌الله (ص) را ببینند، در انتهای مسیرشان به کوه رسیدند. پس کوه برای آنها باز شد).

ببینید عزیزان توجه کنید که کوه کجا واقع شده بود؟ کوهی که موسی (ع) الواح را در آن قرار داد، در مسیر بین یمن و مکه و مدینه قرار داشت یعنی هجرت در این منطقه صورت گرفت. این روایت یک روایت بود. روایت دیگری را برای شما نقل خواهم کرد: و آن مکان دفن پیامبر خدا موسی کلیم‌الله (ع) است .

از امام صادق (ع) برای شما روایت نقل می‌کنم:

(پدرم از پدر بزرگم از پدرش (ع) نقل می‌کند که از رسول الله (ص) درباره‌ی قبر حضرت موسی (ع) پرسیدند: ایشان فرمودند: (در (راه اعظم) قرار دارد. در نزد (نوشته‌ی قرمز عند الکتیب الاحمر). (برادران گرامی! نوشته‌ی قرمز امروزه در مُحَسّر واقع شده، همان‌جایی که حجاج، مشعر را به سوی منا ترک می‌کنند، پس نوشته‌ی قرمز در آنجاست. در همان منطقه، یعنی قبر موسی (ع) و الواح در همان منطقه واقع شده‌اند. روایت دیگری در این زمینه وجود دارد که آن را نقل می‌کنم. الواحی که پس از بازگشت موسی (ع) به سوی قومش، شکسته شدند، آن صخره‌ای که الواح بر روی آن شکسته شد: از امام (ع) پرسیدند که جریان آن صخره در یمن چیست؟ فرمودند: (همان صخره‌ای است که در زمان ناراحتی موسی (ع) الواح بر روی آن شکستند).([2])

به اتفاقات دقت کنید و این روایات را ملاحظه کنید که اشاره و تاکید دارد، بر اینکه موسی (ع) بنی‌اسرائیل را به منطقه‌ی حجاز و مکه آورد و همچنین اینکه قربانگاه هم تحریف شده است.

(همین مطلب را بگویم. بحث تمام است. ان شاء‌الله)

و تحریفی که حاصل شد یک شاهد را به عنوان مثال برای شما می‌آورم که تحریف‌شدن قربانگاه برای شما روشن شود. پیامبر خدا ابراهیم (ع) وقتی که دستور داشت، پسر بزرگتر خود را قربانی کند، (البته آن‌ها قائلند که اسحاق ذبیح‌الله است و این در تورات نقل شده است که اسحاق ذبیح الله است) قائلند که قربانی‌شدن بر اسحاق واقع شد. ولی واقعیتی که در قرآن نقل شده است، متفاوت است، چه می‌گوید ؟ می‌گوید اسماعیل (ع) ذبیح‌الله بوده است، و سنت قربانی‌نمودن از حضرت ابراهیم (ع) است. پس سنت فدا و قربانی از پیامبر خدا ابراهیم (ع) است. برای همین است که یهودیان امروزه قائلند که عبادتشان ناقص است و این عبادت کامل نمی‌شود؛ مگر اینکه هیکل از نو ساخته شود که ما بتوانیم در پیشگاه هیکل قربانی‌ها و فداها را تقدیم کنیم تا عبادتمان تکمیل و پذیرفته شود. اگر هیکل را بنا کرده و قربانی‌ها را تقدیم نمایند، دیگر گریه‌ها و نوحه‌سرایی‌های آن‌ها در مقابل دیوار بکاء، برای آنها به پایان خواهد رسید؛ به همین خاطر آنها اصرار دارند که این هیکل را بسازند تا عبادت‌هایشان تکمیل شود. ولی قربانی و فدائی که سنت پیامبر خدا حضرت ابراهیم (ع) که خداوند متعال آن را واجب کرده ، آنها به حضرت اسحاق (ع) نسبت داده اند، تا بتوانند بگویند و این شرعیت را برای کار خود درست کنند که قربانگاه کجا بوده و قربانی برای چه کسی رخ داده؟.....

ببینید عزیزان! آن‌ها ممکن است مکان‌ها و نام‌های مکان‌ها را در نقل تاریخی دستخوش تغییر کنند و بگویند که اسحاق ذبیح بوده و اسحاق در فلسطین ساکن بوده است، یا هر چیز دیگری که بگویند. ولی اگر بگویند که ذبح برای اسماعیل محقق شد، قربانگاه کجا خواهد بود؟ قربانگاه‌ در همان جای معروفی است که همه می‌دانند؛ همان‌جایی که در اعمال حج، قربانی‌ها را سر‌ می‌برند . والحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

مجری : تشکر می‌کنیم از شما شیخ بزرگوار ، البته برادران حاضر و سروران گرامی بحث امروز بحث زییایی بود ، در واقع میتوانیم اورشلیم گمشده رو به عنوان طرح حساب کنیم ، به اعتقادم وقت برای طرح همه‌ی بحث کفایت نمی‌کند ، امید داریم که این طرح در کتابی تالیف بشود ، بنده پیگیر بحث و علاقمند روشنگری جدیدی که ذکر کردید شدم و اون قضیه‌ی  هیکل ، یعنی ارتباطی بین هیکل و اورشلیم وجود دارد و یهود ان را شهر یا پایتختی مقدس به شمار می‌آورند و من به سرعت اشاره‌ای بکنم به این قضیه

در اینجا شیخ به عدم ثابت شدن وجود هیکل در این مکان اشاره کردند و اتفاق‌های تاریخی زیادی را به عنوان شاهد ذکر کردند .

بله شیخ در واقع وقت ما خیلی کم است و سوالات زیادی رو از طرف حاضرین احساس می‌کنم ، من و مشایخ حاضر هم سوالات زیادی داریم .

جناب کارگردان به نظرم وقتمان دیگر تمام است .

ایا برامون ممکن هست که وعده‌ی حضور شما در دیداری دوم که بحث این جلسه رو به اتمام برسونیم داشته باشیم .

شیخ صادق : ان شاء الله

مجری : از خداوند مسئلت داریم شما رو توفیق دهد . واقعا طرح و بحث جالبی بود اما وقتمان تمام شده است ، پس از شما تشکر می‌کنیم .

استاد غالب آیا ممکن است برگه‌ها رو بین برادران پخش کنید . همچنین برادران و سروران گرامی امروز شیخ صادق طرحی جدید را برایمان القا کرد و معذرت خواهی می‌کنم بابت اینکه همه‌ی جواب‌ها و سوالات رو پشتیبانی نکردیم ، ان شاء الله به شما وعده می‌دهیم که این جلسه را در دیداری دیگر با حضور شیخ ادامه می‌دهیم ، خداوند جزا و پاداش خیر را نصیبتان کند و شما رو تا دیداری دیگر به خدا می‌سپاریم . خدا یار و نگهدارتان .

دانشکده  دروس عالی و دینی و لغوی/ دکتر شیخ صادق محمدی

جهت مشاهده ویدئو این نشست به لینک زیر مراجعه نمائید :

لینک ویدئو : https://youtu.be/TZ7P18pqQds

 


[1]- از تقسیمات ارتش روم که از سه هزار تا شش هزار نفر تشکیل می‌شد.

[2]- بحارالانوار ج۱۳ باب۸ حدیث۱۹- ير، بصائر الدرجات عَلِيُّ بْنُ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ يَزِيدَ عَنْ عَبَّاسٍ الْوَرَّاقِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ عَنْ سَدِيرٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَمَرَّ بِنَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ فَسَأَلَهُ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنِ الْيَمَنِ فَأَقْبَلَ يُحَدِّثُ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ هَلْ تَعْرِفُ دَارَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ نَعَمْ وَ رَأَيْتُهَا قَالَ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ هَلْ تَعْرِفُ صَخْرَةً عِنْدَهَا فِي مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا قَالَ نَعَمْ وَ رَأَيْتُهَا فَقَالَ الرَّجُلُ مَا رَأَيْتُ رَجُلًا أَعْرَفَ بِالْبِلَادِ مِنْكَ فَلَمَّا قَامَ الرَّجُلُ قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا أَبَا الْفَضْلِ تِلْكَ‏ الصَّخْرَةُ الَّتِي غَضِبَ مُوسَى فَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ فَمَا ذَهَبَ مِنَ التَّوْرَاةِ الْتَقَمَتْهُ الصَّخْرَةُ فَلَمَّا بَعَثَ اللَّهُ رَسُولَهُ أَدَّتْهُ إِلَيْهِ وَ هِيَ عِنْدَنَا[2].

ادامه مطلب...

امام احمدالحسن (ع) فرمودند:

«ای مردم، علمای گمراه و پیروان‌شان شما را فریب ندهند. بخوانید، جستجو کنید، دقت کـنید و بـیاموزید و خود ، حقيقت را بـيابـيد و بر كس دیگری توکل نکـنید تا برای آخرت شما تصمیم‌گیری کند زیرا که فردا پشیـمان خواهید شد و فردا پشیمانی را سودی نخواهد داشت». خطبه پنجم محرم ۱۳۸۹ هـ.ش.سايت مهديون , سايت انصار امام مهدي , سايت رسمي فارسي انصار امام مهدي , سايت سيد احمدالحسن , سايت يماني , نقد يماني , يماني کيست , نقد احمدالحسن , ادله احمدالحسن , راه شناخت يماني , راه شناخت يماني چيست , يمن و آخرالزمان , سيد يماني , سيد احمد الحسن يماني , عکس سيد يماني , يماني ظهور کرد , نشانه هاي سيد يماني , سيد احمدالحسن,يماني , يماني موعود , مهدي اول , احمدالحسن , احمد الحسن , طالع مشرقي , خراساني , پرچم هاي خراسان , طالقان , انصار طالقان , علائم ظهور , امام احمدالحسن , احمد, خسف بيداء , خسف بيدا , شبيه عيسي , مصلوب , ملک عبدالله , سفياني , دجال اکبر , شام , يمن , انا يماني , سوريه , ايران , عراق , بصره , دجال بصره , حيدر مشتت , دجله بصره , قائم , امام زمان , مهدي , مهديون , سيد احمد الحسن يماني , سيد يماني کيست , احمد الحسن کيست , سيد يماني در عراق , يماني موعود , کشته شدن نفس زکيه چيست , خروج يماني , ظهور يماني , سايت سيد احمد الحسن يماني , عکس احمد الحسن يماني , فرقه يماني در ايران , فرقه يماني , فرقه يماني چيست , احمد الحسن يماني کيست ؟ , رائفي پور احمد الحسن , عکس احمد الحسن يماني , مسيح , دين مسيح , عيسي مسيح کيست , صليب مسيح , صليب کشيدن , صليب مسيحيت , عکس هاي صليب , صليب نشانه چيست , قوانين دين مسيحيت , احکام دين مسيحيت , مسيحيت در ايران , آشنايي با دين مسيحيت , کتاب مقدس , انجيل , تورات , حواريون , مريم , مريم مقدس , تنخ , نظريه تکامل انسان , نظريه تکامل داروين چيست , نظريه تکامل داروين pdf , رد نظريه تکامل , نظريه تکامل داروين به زبان ساده , نظريه داروين تکامل انسان , نظريه تکامل و انسان , فيلم تکامل , داوکينز , هاوکينگ , خداناباوران مشهور , دلايل خداناباوران , خداناباوران , آتئيست , منکر وجود خدا در جدول ,دانشمندان خدا باور , آتئيست و آگنوستيک , نقد آتئيست , کانال آتئيست ها در تلگرام , آتئيست تلگرام , آتئيست کيست , نماد آتئيست , ستاره شش پر , ستاره پنج پر , ستاره حضرت سليمان , ستاره داوود در اسلام , طلسم ستاره داوود , قانون معرفت حجت , راه شناخت حجت هاي الهي , راه شناخت امام , قيامت , عذاب , آخرالزمان , نشانه هاي آخر الزمان , نشانه هاي آخرالزمان در تهران , آخرالزمان+پيشگويي , اخر الزمان رائفي پور , آخرالزمان و داعش , نشانه هاي آخرالزمان در قرآن , صاحب الزمان , حجت بن الحسن , آيا امام زمان داراي زن و فرزند هستند , فرزندان امام زمان , 12 مهدي , وصيت پيامبر , وصيت پيامبر دوازده مهدي , متن وصيت پيامبر , وصيت پيامبر به امام علي , وصيت نامه پيامبر , وصيت نامه حضرت محمد , شب وفات پيامبر , حديث وصيت , حديث ثقلين , امام احمد , احمدالحسن , دلايل سيد احمد الحسن براي شيعه ,الحاد , ادله دعوت يماني , روياي صادقه , مکتب نجف اشرف , کتاب توهم الحاد , کتاب توهم بي خدايي , کتاب عقائد الاسلام , کتب سيد احمدالحسن , آيه اکمال الدين , تدريس آيه اکمال الدين , پالتاک , فيس بوک امام احمدالحسن , فيسبوک امام احمد الحسن , خطبه هاي امام احمدالحسن , ادله دعوت براي سني ها , دانلود کتب ترجمه احمدالحسن , کتب سيد احمد الحسن , دعوت سيد احمد الحسن , پيام هاي فيس بوک سيد احمد الحسن , منابع رسمي دعوت يماني , دعوت يماني , يماني کيست , نقد الحاد , محمد نبي در عهدين , هفته نامه زمان ظهور , سايت هفته نامه زمان ظهور , موسسه وارثين ملکوت , وبسايت انگليسي انصار امام مهدي , وبسايت فارسي انصار امام مهدي , تالار گفتگو انصار امام مهدي , علماي غير عامل , فقهاي آخرالزمان , گوساله سامري , اهل تسنن , انصار امام مهدي , 10313 , 313 , دوازده مهديين , احمد الحسني , احمد الحسن اليماني , احمد الحسن يماني سايت , احمد الحسن يماني کيست؟ , سيد احمد الحسن يماني ع , سيد حسن حمامي , شيخ ناظم عقيلي , دکتر علاء سالم , دعوت مبارک يماني , راه شناخت يماني , يماني از يمن , يماني از کجا خروج مي کند , انصار الله , انصار امام مهدي , انصار امام احمد اليماني , انصار امام المهدي , سيد يماني , سيد يماني ظهور کرد , سيد يماني کيست , روايات آخرالزمان , روايات خمس , روايات ظهور , روايات يماني , روايات درباره يماني , روايات خروج يماني , روايات قيام يماني , حديث وصيت , مهديون , مهديون شاهد , مهديون چه کساني هستند , حديث 12 مهدي , 12 مهدي , احمديم احمدي , عکس يماني , تصاوير يماني , عکس سيد يماني , عکس احمد الحسن يماني , صاحب پرچم هدايت , جريان مدعي يماني ,تصاوير دروغين منتسب به سيد احمد الحسن يماني ,پسر انسان در کتاب مقدس , پسر انسان در انجيل , پسر انسان کيست, صليب شکسته , يماني , احمد الحسن , کتاب توهم بي خدايي , کتاب توهم الحاد , کتاب عقائد الاسلام , کتاب گوساله , کتاب همگام با بنده صالح , کتاب همگام با عبد صالح , کتاب وصيت مقدس , کتاب وصيت مقدس نوشتار بازدارنده از گمراهي , کتاب توحيد , کتاب وصي در تورات, انجيل و قرآن , کتاب چشم اندازي هاي از قوم سومر و آکد , سومر و آکد , سومر , کتاب تفسير آيه اي از سوره يونس , تفسير سوره يونس , کتاب سرگرداني , کتاب راه به سوي خدا , کتاب شرايع الاسلام , کتاب شرائع الاسلام , کتاب رجعت , کتاب رجعت سومين روز از روزهاي بزرگ خدا , رساله اي در فقه خمس , کتب سيد احمد الحسن , دانلود کتاب هاي سيد احمد الحسن , کتاب سيد احمد الحسن , علم سيد احمد الحسن , علوم سيد احمد الحسن , کتب روايي , سفر حضرت موسي به مجمع البحرين , کتاب روشنگري هايي از دعوت فرستادگان , کتاب روشنگري از دعوت فرستادگان , نامه هدايت , ادله مسيحيان , کتاب پاسخ هاي روشنگرانه , جواب المنير , نصيحتي براي طلبه هاي حوزه هاي علميه , نصيحتي براي طلاب حوزه هاي علميه , کتاب جهاد درب بهشت , جهاد , جهاد اکبر , کتاب متشابهات , دانلود کتاب متشابهات , بيان حق و سداد از طريق علم اعداد , علم اعداد , کتاب سيزدهمين حواري , کتاب حواري سيزده , حواريون , کتاب حاکميت الله نه حاکميت مردم , حاکميت الله , دموکراسي , کتاب گزيده اي از تفسير سوره فاتحه , سوره فاتحه , تفسير سوره فاتحه , پاسخ هاي فقهي , کتاب طهارت , دانلود کتب يماني , دانلود کتب سيد احمد الحسن , کتب انصار امام مهدي , دلايل عام دعوت , علم سيد احمد الحسن , دانلود کتب انصار سيد احمد الحسن , دانلود کتب انصار امام مهدي , سايت انصار امام مهدي , انصار , علاء سالم ,رسالتي در يگانگي شخصيت مهدي اول, قائم و يماني , گفتگوي داستاني درباره‌ي دعوت مبارک يماني , رسالتي آشکار , کتاب دليل ادله , شيخ ناظم عقيلي , وصي در کتاب , کتاب برهان مبين , ابن تمام , يماني کيست , ملاقات با امام مهدي , کتاب وصيت و وصي احمد الحسن عليه السلام ,پژوهشي در شخصيت يماني , کتاب يماني موعود حجت الله , شيخ حيدر زيادي , علامات زمان ظهور , يماني امام مهدي , کتاب ضرورت وجود زمينه ساز , بشار الفيصلي , سفياني به آستانه‌ي درب‌ها رسيده پس يماني کجاست؟ , شيخ عادل سعيدي , اخبار طاهرين در مورد مهدي و مهديين (ع) , روايات مهديين , دلايل اثبات ذريه‎ي امام مهدي , رسالتي در مورد روايت اصبغ بن نُباته  , چهل حديث در مورد مهديين و ذريه قائم , کتاب چهل حديث , کتاب مهديين دوازده‌گانه فرزندان امام مهدي  , کتاب در پيشگاه صيحه , زکي انصاري , خواب , ارکان رويا , کتاب کرامات و غيبيات , انصار سيد احمد الحسن , کتاب رؤيا در مفهوم اهل بيت  , استاد ضياء زيدي , رؤياي صادقه , بازگو کردن رؤيا ,کتاب شيعيان در معرض آزمايش , دکتر عبدالرزاق ديراوي , کتاب خوش آمدي اي فرزند فاطمه  , کتاب شکست منتظران , کتاب مجتمع ما بين تکبر و نفاق , کتاب بلکه هدايت شويد , شيخ ناظم عقيلي , فقهاي آخر الزمان , کتاب فرمان‌روايي امروز از آنِ کيست , کتاب همانا که تأويلش فرا رسيد , متشابهات , حق اين‌گونه شناخته مي‌شود نه با شبهات , شيخ عبد العالي منصوري , احمد الحسن , احمد موعود- پيوند دهنده‌ي رسالت‌هاي آسماني و کشتي نجات برگزيدگان , دکتر علاء سالم , کتاب احمد موعود , شبيه عيسي و مصلوب کيست؟ , شبيه عيسي , شبيه عيسي عليه السلام , روزگار رهائي (روز بزرگ و وحشتناک خدا) , کتاب روزگار رهايي , استاد عادل سعيدي , کتاب مسيح راز خداوند , شيخ صادق محمدي , کتاب يحياي عصر , کتاب مهدي ولي الله , دعوت يماني , يماني , سيد يماني , سيد احمد الحسن , مهديين , دانلود کتاب غيبت طوسي , کتاب الغيبه طوسي , کتاب غيبت نعماني , کتاب اصول کافي , کتاب ملاحم و فتن , کتاب بشارت الاسلام , کتاب کمال الدين , دانلود کتاب مقدس , عهد عتيق , کتاب مقدس , تورات , دانلود کتاب تورات , عهد جديد , انجيل , اناجيل اربعه , دانلود کتاب انجيل , سفر پيدايش , کتاب پيدايش , کتاب خروج , کتاب تثنيه , کتاب اشعيا , کتاب داوود , کتاب مزامير , کتاب ارميا , کتاب دانيال , کتاب حبقوق , انجيل متي , انجيل يوحنا , انجيل مرقس , انجيل لوقا , انجيل برنابا , انجيل يهودا , کتاب روميان , دانلود کتب مسيحيان , دانلود کتب يهوديان , رساله يهودا , يهودا , مکاشفه يوحنا , يوحنا لاهوتي , شمعون , پطرس , نظریه فرگشت , نظریه تکامل , تطور , تکامل , فرگشت ,چارلز داروین , داوکینز , خداناباوران , توهم بی خدایی , کتاب توهم بی خدایی , ادله سید احمدالحسن برای خداناباوران , خدا , دلایل وجود خدا , برهان نظم , اثرات خدا , آتئیست , ادله امام احمد الحسن , یمانی , قیام گر مشرق , مهدی اول , عصمت یمانی , یمانی از یمن , یمن , راه شناخت یمانی چیست , راه شناخت یمانی , قانون شناخت خلفای الهی , قانون معرفت حجت , دعوت به حاکمیت خدا , رویای صادقه , استخاره , سید احمد الحسن یمانی , سید یمانی , وصی سیزدهم , مهدیین , فرزندان امام مهدی , وصیت مقدس رسول الله , مهدیین , مهدیین در قرآن , نام احمد در روایات , صاحب الامر , کتاب عقائد الاسلام , یمانی کیست  , مهدی آخرالزمان , مهدی در قرآن , خلیفة الله مهدی , امام مهدی , علائم قیام , وقت ظهور امام مهدی , حجیت رویا , راههای شناخت خلیفة الله , علم مهدی , بزرگان ادیان الهی , کتاب وصیت مقدس , سیرت سید احمد الحسن , یهودیان , مسیحیان , آیات کتاب مقدس , عیسی مسیح , یحیی , یحیا , فرستادگان الهی , پسر نرینه , پسر انسان , منجی از بصره , تسلی دهنده , غلام امین , یحیی نبی , اشعیا نبی , احمد الحسن , حجت های الهی , نامه هدایت , پاسخ های روشنگرانه , سیزدهمین حواری , حواری سیزده , توهم الحاد , جایگاه معجزه در کتاب مقدس , محمد نبی , بشارت اشعیا , وصی در تورات , سیره دعوت سید احمد الحسن , وصیت شب وفات پیامبر , شجره سید احمد الحسن , نسب سید احمد الحسن , بصره , امام مهدی , صدام طاغوت , طلاب حوزه , صدام ملعون , انصار امام مهدی , یمانی , نسب امام احمد الحسن, نسب سید احمد الحسن , یمانی موعود , سید یمانی , سید احمد الحسن یمانی , وبسایت رسمی مکتب نجف اشرف , وبسایت رسمی انصار امام مهدی , وبسایت رسمی فارسی انصار امام مهدی , وبسایت موسسه وارثین ملکوت , صفحه فیس بوک مکتب نجف