چاپ کردن این صفحه

سید محمد شیرازی

احمد الحسن در کتاب توهم بی خدایی می نویسند :

سید محمد شیرازی در کتابی که آن را «مناظره ی بین اسلام و داروین» نام نهاده، ردیه ای بر نظریه ی داروین نگاشته است.[1] وی در ابتدای کتابش خود را این گونه معرفی نموده است:

«مرجع دینی اعلی، حضرت امام شیرازی -دام ظله-»

بد نیست سراغ برخی اشکالاتی که وی به علم زمین شناسی تاریخی و نظریه ی تکامل وارد کرده برویم، تا ببینیم آیا از ارزش علمی برخوردار است؟ یا به قول معروف مصداق «بد شنید و بد پاسخ داد» می باشد؟! در نظر داشته باشید که شیرازی به نام داروین مطالبی می نگارد و جملاتی را به او نسبت می دهد. سپس با این پندار که جملات گفته شده، سخنان داروین است، به آنها پاسخ میدهد. وی در این داستان خود را «مسلمان» نام نهاده است.

شیرازی در کتابش نوشته است:[2]

داروین (آنچه به گمان شیرازی کلام داروین است): تجربه یعنی استقرا و دیگر دلایل.

استقرا: هنگامی که انسان لایه های زمین را کاوش می کند، در آن سنگواره های گیاهان، حیوانات و انسان هایی را مییابد. اغلب فسیل های هر لایه، از فسیل های دیگر لایه ها متفاوت است. هر چه فسیل به پوسته ی زمین نزدیکتر باشد، به کمال نزدیکتر است و بر عکس، هر چه فسیل از پوسته ی زمین دورتر باشد، از کمال دورتر است.

مسلمان (شیرازی به آنچه گمان کرده کلام داروین است پاسخ میدهد): این موضوع چه ربطی دارد به تکامل، درک منشأ چیزها و اینکه انسان میمون بوده است؟!

داروین (آنچه به گمان شیرازی کلام داروین است): الان عرض می کنم. ارتباطش در این است که :

۱- لایه ی زیرین زمین شامل فسیل های «صدف»، «اسفنج»، «مرجان»، «میگو»، «ماهی»، «حیوان صدف دار تک سلولی» و «یونجه» میباشد.

۲- لایه ی دوم شامل «کاج»، «نخل»، «خزندگان»، «پرندگان»، «ماهیها» و «حیوانات کیسه دار» است.

۳-لایه ی سوم شامل «مارها»، «یاکها»، «میمون» و «درختان امروزی» می باشد.

۴- لایه ی چهارم شامل «ماموتهای منقرض شده»، «چهارپایان پشم دار»، «انسان» و «تمام درختان امروزی» است.

مسلمان (شیرازی):

اول: این فسیلهای طبقه بندی شده را که مورد ادعای شما است چگونه ثابت می کنی؟ و همچنین ادعای خود را مبنی بر اینکه فسیل های هر لایه تکامل یافته تر از فسیلهای لایه ی قبلی است، چگونه ثابت می کنی؟

........

پنجم: اگر فرض کنیم در لایه های زیرین هیچ انسانی وجود نداشته باشد، آیا این طبقه بندی فسیلها دلیلی است بر تکامل مورد گمان شما؟ اگر کسی به شما بگوید که خدا در لایه های پایینی اسفنجی .... خلق کرده است، پاسخ شما چه خواهد بود؟ آیا وجود یک خودروی کوچک در طبقه ی اول ساختمانی، و خودروی بزرگتر در طبقه ی دوم و خودروی بزرگتر در طبقه ی سوم و.... که همه ی آنها در شکل و شمایل با هم متفاوت هستند، دلالت بر تکامل یافتن خود به خودی خودرو دارد، بدون در نظر گرفتن این موضوع که هر خودرو به طور مستقل ساخته شده است؟ اگر فرض کنیم نیویورک در زمین فرو رود و بعد از هزار سال کسی بیاید و ساختمانی را که خودروها در طبقات آن قرار دارد، کشف کند، آیا حق دارد که همانند تو سخن بگوید؟ و اگر چنین گفت، چگونه پاسخش را می دهی؟ بین سخنان شما و او چه تفاوتی وجود خواهد داشت؟!![3]

پاسخ سید احمد الحسن : این گونه است که نویسنده با حرکت بی محابای قلم و اشکالاتی بسیار کوته فکرانه میخواهد علم زمین شناسی تاریخی را با تمام دقت و توانایی که در تعیین عمر لایه های زمین دارد، به چالش بکشد و به دنبال آن، عمر موجودات زنده ی فسیل شده در زمین را از اعتبار ساقط کند. شیرازی می گوید: «این فسیلهای طبقه بندی شده را که مورد ادعای شما است چگونه ثابت می کنی؟» سپس میپندارد که در این بحث، علم یا داروین یا طرف مقابل او ناتوان شده و نمی تواند به این اشکال یا پرسش پاسخ دهد!

از مثال زدن ساختمان توسط سید محمد شیرازی، به نظر می رسد که او میپندارد زمین شناسان لایه های زمین را فقط براساس قرار گرفتن هر یک بر دیگری طبقه بندی میکنند و در این کار هیچ ملاک علمی یا قوانینی را که از بروز خطا تا حد بسیار زیادی جلوگیری کند، در نظر نمی گیرند. گویی آنها در این فرآیند به حوادث طبیعی از قبیل به زمین فرو رفتن، زلزله، آتشفشان و حرکت لایه های پوسته ی زمین بی اعتنایند و بدون اینکه با استفاده از یک سری ضوابط علمی که برای طبقه بندی مقرر کرده باشند، وقوع این حوادث را در نظر نمی گیرند! وی ابتدا می بایست از نحوہ ی طبقه بندی لایه های زمین در علم زمین شناسی مطلع می شد و چگونگی تعیین عمر لایه ها و سازوکارهای آن و شیوه ی کاوش و ابزارآلات مربوط به این کار را میدانست و مشخص می کرد که آیا از نظر علمی دقیق است یا خیر. تا او -که خودش را امام و آیت الله می نامد- اشکالی به این سادگی و بی محتوایی را مطرح نمی نمود!

به طور معمول، هر فرد جویای حقیقت باید بداند که تعیین عمر لایه های زمین بر اساس شیوه های علمی صورت می گیرد، از جمله:

۱- روش تاریخ گذاری نسبی[4] :

در این روش بعضی امور استفاده می شود: از جمله مقایسه ی سنگهای طبقه طبقه که دچار خرد شدن یا به هم ریختگی نشده باشند. لایه ای که در زیر است، قدیمی تر از لایه ی بالایی است و به همین ترتیب. بنابراین تعیین سن لایه ی زیرین بر خلاف پندار شیرازی تصادفی نیست بلکه براساس ملاکهای علمی صورت می پذیرد. به طور کلی این روش برای تعین سن لایه های سنگی نسبت به یکدیگر کاربرد دارد و در آن سن واقعی هر لایه مشخص نمی نشود.

۲- روش تاریخ گذاری مطلق[5] :

این روش از ایزوتوپ پرتوزای عناصر استفاده می کند. با گذشت زمان هسته ی اتم تحلیل میرود و به صورت پرتو واپاشی می کند. در هر عنصر، این تغییر در میانگین زمانی ثابتی رخ میدهد. بر این اساس می توان سن لایه ی سنگی حاوی ایزوتوپ پرتوزا را از طریق مقایسه با اصل شناخته شده ی آن، به دست آورد. مدتها پیش از آنکه شیرازی کتابش را به نگارش در آورد، ده ها سال است که این روش مشهور و شناخته شده می باشد و اکنون نیز در تاریخ گذاری دقیق لایه های زمین کاربرد دارد. از ایزوتوپهای مختلفی برای تعیین سن صخره ها، سنگواره ها و مواد آلی استفاده می شود که از آن جمله کربن (C)، آرگون (Ar) و ... قابل ذکر می باشد.

اما این سخن شیرازی خطاب به دانشمندان تکاملی یا داروین که می گوید: «ادعای خود را مبنی بر اینکه فسیلهای هر لایه تکامل یافته تر از فسیلی های لایه ی قبلی است، چگونه ثابت می کنی؟» پاسخ بسیار ساده ای دارد.

ما لایه های زمین را که برخی بر روی برخی دیگر قرار دارد، در اختیار داریم. آنها را با روش های بسیار دقیق علمی که خطاناپذیر است کاوش کرده ایم و مشخص شده که لایه های زیرین قدیمی تر است و لایه های بالایی جدیدترند. تفاوت سن این دو گاهی اوقات به صدها میلیون سال می رسد. همچنین دریافتیم که لایه های قدیمی تر دربرگیرنده ی موجودات ابتدایی هستند و هر چه به سمت زمان حال بیاییم، در لایه ها موجودات پیشرفته تر و کامل تری دیده می شود. بنابراین نمیتوان گفت که تمام آفرینش یک باره و یک جا حادث شده است؛ زیرا برخی از این موجودات صدها میلیون سال پس از برخی موجودات دیگر ظاهر شده اند. بنابراین با استناد به داده های دقیق علمی چاره ای نیست جز اینکه بگوییم برخی از این موجودات پس از برخی دیگر آمده اند، و ازدیاد و پیچیدگی در اجسام صدها میلیون سال پس از سادگی پیشین آن، حاصل شده است.

سپس با بررسی، تاریخ گذاری و مقایسه ی فسیلها که بر اساس علوم دقیقی همچون کالبدشناسی تطبیقی و با استفاده از جدیدترین ابزار کاوش صورت گرفته، به استناد دلایل علمی و پژوهشی مشخص شده است که برخی از آنها نسل های پیشرفته ی برخی دیگرند.

پس اکنون هر کس نتیجه ی این بررسی ها و تحقیقات علمی را نپذیرد، خواهد گفت: اینها بیدرنگ و ناگهانی خلق شده اند؛ ولی باید توضیح دهد که چرا خدا آنها را در دوره های مختلف آفریده و آنها را به گونه ای قرار داده که گویی برخی از برخی دیگر تکامل یافته ترند. آیا برای این است که بشر را فریب دهد؟؟ خداوند سبحان از چنین نسبتی به دور است!

بنابراین، مسأله ساده است: اینکه برخی از برخی دیگر تکامل یافته اند.

ما میتوانیم این موضوع را در آزمایشگاه به بوته ی آزمایش گذاریم و با دستکاری ژنها، گونه های جدیدی از جانداران به وجود آوریم.

شیرازی میگوید:

نهم: فرض موجود بودن سلول اولیه ی زنده، برای زندگی بخشیدن به میلیون ها میلیون موجود زنده کفایت نمی کند. پس این جانداران از کجا حیات یافته اند؟ آیا وجود یک قطعه آهن برای اثبات و توضیح وجود میلیون ها تن آهن کفایت میکند؟ هرگز ![6]

پاسخ: نمیدانم آیا شیرازی با چیزی به نام تکثیر شدن آشنا هست یا خیر؟! و آیا میداند که در آزمایشگاه می توان یک سلول باکتری را به میلیون ها سلول باکتری دیگر تبدیل کرد؟! به نظرم همین مقدار برای توضیح دادن این مسأله کافی باشد که اگر مواد اولیه و شرایط مناسب برای رشد و ازدیاد حیات فراهم گردد، وقوع آن یک مسأله ی طبیعی و کاملاً عادی است. من معتقدم کسی شک ندارد که آنچه برای افزایش حیات بر زمین مورد نیاز است، در آن به فراوانی وجود دارد. این موضوع را میتوان به آسانی در آزمایشگاه محک زد. اگر بدانیم نقشه ی ژنتیکی اساس زندگی جسمانی را تشکیل می دهد، قضیه ی تنوع حیات، موضوعی کاملا طبیعی بوده و وقوع آن نیز حتمی است. جهش هایی در این نقشه روی می دهد که می تواند همیشگی باشد و به دگرگونی و تمایز منجر گردد، و وقتی دگرگونی و ازدیاد به وجود آید، طبیعت آن را که بر زندگی تواناتر است برمیگزیند و با منتقل کردن ژن ها توسط موجود زنده به نسل های بعدی، به طور قطع تکامل حاصل خواهد شد.

شیرازی میگوید:

دوم: اگر طبیعت بهترین ها را انتخاب می کند، چرا گیاهان و حیوانات اولیه به حال خود باقی مانده اند؟ چرا میمون ها به حال خود باقی مانده اند؟ و چرا طبیعت آنها را به جانوران بهتری تبدیل نکرده است؟

سوم: چرا دیده می شود[7] که غیر شایسته تر بر شایسته تر غلبه می کند و او را از بین می برد؟ همان طور که شیر انسان را می درد، و حیوانات سمی نظیر عقرب و مار انسان یا حیوان برتر را نیش میزنند و از بین می برند و میکروب ها جان انسانی را که برتر از آنها است، میگیرند.

چهارم: چرا موجودات شایسته تر به چیزهای غیرشایسته تر عقب گرد می کنند؟ همان طور که انسان ضعیف شده، میمیرد و سپس به خاک تبدیل میگردد؛ همین طور در مورد گیاه و حیوان؟

پنجم: چرا در فسیلها، حیوانات منقرض شده ای که از برترین نوع حیوانات هستند (مانند داشتن جثه ی بزرگ و برتر بودن وضعیت بدنی) یافت می شود؟

ششم: طبیعتی که انتخاب می کند چیست؟ اگر دارای عقل و فهم و شعور است، ماهیتش چیست؟ و اگر فاقد عقل و ادراک است، پس چگونه گزینش میکند؟ آیا اگر کسی بگوید: «این آهن، آن آجر را به عنوان هم نشین خودش برگزیده است» خود را در معرض خنده و تمسخر دیگران قرار نداده است؟ پس چگونه می توان به طبیعت، چنین انتخابی را (که مورد ادعا است) نسبت داد؟ به طوری که بهتر از تمام دانشمندان، حکما، فلاسفه و صاحبان دانش و درک و تجربه دست به گزینش میزند؟[8]

پاسخ: سخن محمد شیرازی که می گوید: «میمون ها و گیاهان تکامل نیافته اند» نادرست است. این مسایل، تاریخی هستند و به آسانی و از طریق کاوش سنگواره ها، میتوان بطلان آن را نشان داد. در این امور می توان به داده های باستانی و فسیل های کشف شده مراجعه کرد. به عنوان مثال ثابت شده گیاهانی که قبلا بدون گل بودند، اکنون گلدار شده اند و این یعنی گیاهان تکامل پیدا کرده اند. میمون ها نیز تکامل و تغییر یافته اند. میمون هایی که امروزه مشاهده می کنیم به طور کلی با میمون های اولیه تفاوت دارند. به عنوان مثال پیش از هفتاد میلیون سال پیش هیچ انسان واره ای وجود نداشته است و حتی هیچ نوع میمونی وجود نداشت بلکه پستانداران کوچکی وجود داشتند که از آنها پستانداران تکامل یافته ی دیگر بروز کرده اند و پس از انقراض دایناسورها، میمون ها از آنها متولد شده اند.

اما این ایراد او در خصوص اینکه حیوانی از مرتبه ی پستتر، حیوان با مرتبه ی بالاتر از خود را از بین میبرد با این سخن خود: «همان طور که شیر انسان را می درد، و حیوانات سمی نظیر عقرب و مار انسان یا حیوان برتر را نیش میزنند و از بین می برند و میکروب ها جان انسانی را که برتر از آنها است، می گیرند» شیرازی این مثال را نقض انتخاب طبیعی به شمار می آورد و این خود به این معنا است که وی چیزی از انتخاب طبیعی نمیداند. شیر، عقرب، مار، باکتری و ویروس همگی بخشی از ابزار طبیعتی هستند که پیرامون موجود گزینش شده (در مثال وی انسان) را احاطه کرده اند. اینها آن دسته از افراد گونه را که برای بقا شایسته ترند یا میتوانند خود را بهتر نجات دهند و از آن گردنه های دشوار عبور کنند و ژنهای خود را به نسل بعدی منتقل سازند، انتخاب می نمایند. بلکه حتی برخی از افراد یک گونه این نقش را با درندگی و خشونتی بیشتر از دیگر گونه ها، به افراد دیگری از همان نوع خود اعمال می کنند؛ زیرا آنها همگی از یک گونه هستند و اشتراکات زیست محیطی بین آنها بیشتر است.

مثال دیگری مشابه مثال های شیرازی به کار می برم تا کسانی که فریب سخن او را خورده اند، کلامم را درک کنند:

فرض کنیم ما به دو میلیون سال پیش برگردیم. در آن زمان، گونه ی انسانی هوموارکتوس[9] (انسان راست قامت) که دارای مغز کوچکی است (بزرگتر از مغز شامپانزه و کوچک تر از مغز هوموساپینس[10] یا انسان امروزی) زندگی می کرده است. پیش فرض آن است که هوموساپینس از هومو ارکتوس تکامل یافته تا اینکه در حدود ۲۰۰ هزار سال پیش، از لحاظ گونه ای، از آن مستقل شد و به صورت یک گونه ی انسانی جدید در آمد.

اکنون تصور می کنیم که ما گروهی از هومو ارکتوس ها شامل ده مونث غیر بالغ و ده مذکر غیر بالغ را که اطرافشان پر است از حیوانات درنده از قبیل شیر و حیوانات سمی و کشنده نظیر افعی و عقرب و میکروبهای کشنده، زیر نظر گرفته ایم. فرض ما این است که این ده نفر با هم تفاوتهایی دارند؛ همان طور که همیشه نیز همین گونه بوده است. برخی بلندقد هستند و برخی کوتاه قد. برخی راست قامت هستند و پای برخی دارای انحنا است و گویی آن را از پیشینیان به ارث برده و این، سرعتش را کم می کند. برخی قوی هستند و برخی بنیه ی ضعیفی دارند. برخی ذاتاً در مقابله با میکروب ها بسیار قوی هستند و عده ای دیگر در این خصوص ضعیف ترند. مغز برخی از آنها نسبت به میانگین بزرگتر است و برخی مغز کوچکتری دارند. حال اگر حیوانات وحشی و درنده به اعضای این گروه حمله کنند، قاعدتاً فرد قوی تر، سریع تر و باهوش تر نجات مییابد و فرد کم هوش تر، ضعیف تر و کندتر از بین میرود؛ چرا که به عنوان مثال افراد باهوش می توانند بیش از افراد با درجه ی هوش کمتر راهی برای محافظت از خود در برابر نیش افعی پیدا کنند. بر همین اساس فرد باهوش (آنکه مغز بزرگتر و برتری دارد) زنده می ماند، بالغ می شود، جفت گیری میکند و ژن های خود را به نسل بعدی منتقل می نماید. همین طور با گذشت نسل های متوالی، دگرگونی، انتخاب و ازدیاد باعث می شود اندازه ی مغز بزرگ تر شود، پاها راست و استوار گردند، مقاومت بدن به باکتری افزایش یابد... و الخ.

بر همین اساس انسان، آهو، عقرب، افعی و باکتری جزئی از ابزارهای گزینشگر طبیعت در خصوص گونه ی شیرها به شمار می روند. اگر ما دو شیر را در نظر بگیریم که یکی قوی است و سریع و دیگری ضعیف است و کند به صورتی که سرعت دومی از میانگین سرعت آهوها و بز کوهی موجود در طبیعت پیرامون شان کمتر باشد، به طور معمولی، شیر ضعیف از بین می رود یا بنیه ی ضعیفی پیدا خواهد کرد، به گونه ای که نمیتواند با دیگر جنس های نر رقابت کند و به جفت گیری، تولید مثل و انتقال ژن های خود به نسل بعدی بپردازد. این در حالی است که شیر قوی و سریع غالباً می تواند جفت گیری و تولید مثل کند و ژنهای خود را به نسل بعدی انتقال دهد. به این ترتیب طبیعت، جانور قویتر را برای نجات و بقا برمیگزیند. از آن طرف، شیر خود یکی از ابزارهای گزینش گر طبیعت در خصوص آهوها به شمار میرود؛ چرا که طبیعت آهوی قویتر و سریع تر را که بهتر می تواند از آرواره ی حیوانات درنده رهایی یابد، گزینش میکند. به این ترتیب ژنی که بتواند خود را بهتر با محیط اطرافش وفق دهد، باقی می ماند و ژنی که از این کار ناتوان باشد، حذف می گردد. این همان انتخاب طبیعی و بقای اصلح است. نه آن گونه که شیرازی تصور کرده که میگوید انتخاب طبیعی یعنی ناتوان بودن فرد یک گونه ی پایین تر و کم تکامل یافته تر برای آسیب رساندن به افراد گونه ی بالاتر و تکامل یافته تر؛ و اینگونه طرح اشکال بر این اساس، ناشی از فهم غلط او است.

سایر اشکالاتی که شیرازی در این خصوص مطرح نموده، از برداشت نادرست وی از انتخاب طبیعی ناشی شده است؛ چرا که اگر میدانست که انتخاب طبیعی یعنی بقای موجود قوی تر بر زندگی و تولید مثل در محیط طبیعی پیرامون موجودات، این مجموعه از اشکالات سطحی را مطرح نمی نمود. مفهوم انتخاب طبیعی به عنوان مثال برای حیوان بلندقدی که در محیطی جای دارد که غذا در ارتفاع مشخصی در اختیارش قرار می گیرد، این است که حیوانی باقی می ماند که قدش به غذا می رسد و صفت بلند بودن قد را برای فرزندانش به ارث می گذارد. این موضوع همچنین مردن حیوان کوتاه قد یا ناتوان شدن او در دسترسی به غذای موجود، و نیز عدم توانایی وی بر تولید مثل و انتقال ژن های خود به نسل بعد را به دنبال دارد. همچنین محیطی که غذای فراوانی در اختیار حیوانی خاصی قرار میدهد، باعث افزایش حجم آن حیوان می شود؛ هنگامی که جهش ژنتیکی مناسب با افزایش حجم آن روی دهد. بنابراین معنای انتخاب طبیعی برای اصلح این است که شرایط طبیعی اجازه می دهد که برخی افراد از يک گونه که دارای ژنهای برتر هستند، بقا یابند؛ و دیگران خیر. چرا که این شرایط برای بازمانده ها مناسب است ولی برای حیوانات از میان رفته یا گروهی که به دلیل ناتوانی در زاد و ولد نتوانسته اند ژن های خود را به نسل آتی منتقل سازند، مناسب نبوده است. شیرازی همچنین گفتگویی خیالی را با عنوان تکامل میان خود و داروین به نگارش درآورده است.

بیایید به آنچه شیرازی نوشته است نگاهی بیفکنیم:

داروین: دلیل دوم، تکامل: آنچه که در بسیاری از گونه های مختلف حیوانات رخ میدهد. ما می بینیم انسانی که در اقلیم سردسیر به دنیا بیاید، سفید پوست می شود. این موضوع در مورد حیوانات نیز صادق است. بنابراین تیره ی خاصی از یک گونه ی حیوان در هر اقلیم، حالات، شکل و عادتهای خاصی پیدا می کند. در مورد گیاهان نیز همین طور است. اگر چنین چیزی روی دهد، تفاوتی بین تکامل عرضی یعنی تغییر در رنگ، اندازه و عادت های یک نوع حیوان به دلیل تفاوت اب و هوا و سایر شرایط، و تکامل طولی، به سبب تبدیل شدن سلول به گیاه، گیاه به حیوان و حیوان به انسان وجود نخواهد داشت.

مسلمان (شیرازی): استدلال شما واقعاً عجیب است. اینجا دو موضوع وجود دارد:

۱- تفاوت داشتن در یک نوع حیوان، گیاه یا انسان به دلیل متفاوت بودن اقلیم و آب و هوا، تفاوت هایی جزئی است؛ ضمن اینکه همه ی افراد تحت یک تیره قرار میگیرند؛ مثل انسان ها که یکی سیاه است، یکی سرخ و دیگری زرد.

یا تمام افراد آن از گونه ی خرس باشند؛ ولی خرس قطبی دارای ویژگی های مشخصی است و خرسی مناطق گرمسیری نیز ویژگی های خاص خود را دارا است.

یا تمام افراد آن گندم هستند؛ ولی گندم عراقی ویژگی های خودش دارد و گندم استرالیایی ویژگی هایی دیگر.

۲- اینکه یک چیز به دلیل دگرگونی های محیط زیست، واجد تفاوتهای بنیادین شود.

مثلاً این یکی میمون شود، و آن دیگری انسان، و این گیاه؛ در حالی که همگی از یک نیای مشترک نشات گرفته باشند. آنچه ما مشاهده می کنیم و همگان میدانند، از نوع اول است. اما نوع دوم؛ دلیل شما در این مورد چیست؟ این مانند آن است که بگویی: همان طور که از گل می توان آجر و سفال و خشت ساخت، میتوان آهن و عاج و آب نیز پدید آورد. آیا چنین قیاسی امکان پذیر است؟

داروین: تأمل می کنم!

مسلمان (شیرازی): بنابراین دلیل دوم شما باطل شد. دلیل سوم شما چیست؟ [11]

پاسخ سید احمد الحسن : این گفتگوی خیالی که شیرازی با داروین به تصور کشیده است، در واقع توهین و افترا به داروین میباشد؛ چرا که داروین نه تنها تکامل را به دو بخش عرضی و طولی تقسیم نمیکند بلکه وی از تبدیل سلول به گیاه، گیاه به حیوان و حیوان به انسان هیچ سخنی به میان نیاورده است.

وی همچنین به جهشی از گونه ای به گونه ی دیگر نیز قائل نیست و حتی بین زیست شناسان تکاملی و حتی سایر زیست شناسان امروزی نیز کسی یافت نمی شود که معتقد به جهش گونه ای باشد. اما این سخن شیرازی که می گوید: «آنچه ما مشاهده می کنیم و همگان میدانند، از نوع اول است» به این معنا است که شیرازی بدون اینکه خودش متوجه باشد، تکامل را تأیید نموده ولی آن را به حد و مرز تیره ها - مانند تیره ی خرس ها- محدود کرده است. ولی هنگامی که بحث تکامل به طبقات بالاتر می رسد، آن را رد می کند. به همین دلیل اینجا است که وی باید برای توقف تکامل در مرز دگرگونی تیره ها دلیل بیاورد و بگوید که چرا این تکامل به مرحله ی بالاتر (جدا شدن تیره ها) نمیرسد، در حالی که رسیدن به این مرحله با گذشت زمان اجتناب ناپذیر است؛ چرا که این مرحله حاصل زیاد شدن دگرگونی در طول زمان می باشد. ما می گوییم جهش ژنها قطعاً به دگرگونی منجر می شود و اگر در کنار جهش ژنتیکی و انتخاب طبیعی، تولید مثل نیز وجود داشته باشد، مجموع اینها به بروز صفات جدید و ویژه برای موجود زنده از قبیل تغییر در اندازه، شکل، نوع موها و پنجه ها و ... منجر میگردد؛ و با گذشت زمان و با تجمع تغییرات، این تفاوتها بیشتر و بیشتر خواهد شد.

شیرازی و همفکران او همه ی اینها را فقط در یک تیره قبول دارند؛ یعنی با انباشتگی در فاصله ی زمانی صدها هزار سال یا بعضا چند میلیون سال. ولی هنگامی که این تغییرات به حد دگرگونی تیره می رسد، تکامل را رد می کند!! با وجود اینکه این دگرگونی نتیجه ی قطعی انباشت دگرگونی هایی است که در مدت زمان طولانی تری - مثلاً ده ها میلیون سال - رخ داد است، به گونه ای که زمان کافی برای ظهور این نوع تفاوتهای بنیادین فراهم گردد، تا طبق مباحث علم زیست شناسی، بتوان جاندار را دریک تیرہ ی دیگر جای داد،.

او پذیرفته است که باز شکل گیری و تجدید ساختار جاندار که به تبعیت از شرایط محیطی آن صورت می گیرد، فرآیندی است مستمر و همین فرآیند است که باعث ایجاد تمایز و تفاوت بین خرس قطبی و خرس آفتاب[12] می شود؛ این دو از نظر شکل، اندازه، وزن، رنگ، نوع غذا و سوخت و ساز (متابولیسم) تفاوتهای فاحشی با یکدیگر دارند. ولی او (شیرازی) نمیپذیرد که این بازشکل گیری به حدی از تفاوت و تمایز برسد که مثلاً آنها را در دو تیره ی مختلف قرار دهد. این همان چیزی است که شیرازی باید بر آن دلیل اقامه کند؛ زیرا طبقه بندی نتیجه ی انباشت بازشکل گیری و تجدید ساختاری است که مبتنی بر جهش ژنتیکی روی میدهد. به لحاظ نظری، جهش ژنها در طبیعت به شرط فراهم بودن زمان کافی، می تواند به ایجاد انواع جانداران، دامنه ها و تیره ها منجر شود.

تغییر ترکیب ژنتیکی موضوعی است که در آزمایشگاه به اثبات رسیده است. این کار شدنی است، چه به شکل کنترل نشده -همان طور که در بمباران پرتویی شاهد هستیم - یا به شکل کنترل شده -که در حال حاضر به شکل گسترده ای صورت می پذیرد. اکنون کار به جایی رسیده که میتوان از مواد شیمیایی غیرزنده نقشه ی ژنتیکی کامل باکتری را تولید نمود. بر این اساس به لحاظ تئوری می توانیم در آزمایشگاه، از تخمک و اسپرم شامپانزه یا فقط از هسته های سلول شامپانزه و تخمک یک زن که هسته ی آن بیرون آورده شده است، انسانی به وجود آوریم. تنها چیزی که نیاز داریم عبارت است از اصلاح ساختار کروموزوم های شامپانزه به گونه ای که از لحاظ تعداد و ترکیب، با کروموزوم های انسان برابر شود؛ و این کار نیز از لحاظ تئوری امکان پذیر است. موضوع بسیار فراتر از اینها رفته است. همان طور که در آزمایشگاه، پس از تولید نقشه ی ژنتیکی کامل باکتری از مواد شیمیایی غیر زنده و کاشت آن در سیتوپلاسم باکتری، کروموزوم ها توانستند به حیات و تولید مثل خود ادامه دهند[13]، به همین ترتیب، امکان تولید نقشه ی کامل کروموزوم های آدمی از مواد شیمیایی غیرزنده امکانپذیر است؛ چرا که بین کروموزوم های باکتری و کروموزوم های انسان تفاوتی وجود ندارد، مگر تفاوتهایی که بین یک ساختمان کوچک و یک ساختمان بزرگ که هر دو از مواد یکسانی ساخته شده باشند، مشاهده میگردد. از سوی دیگر علم زیستشناسی، انسان، شامپانزه، گوریل و اورانگوتان را جملگی در یک تیره که همان تیره ی انسان واره است، جای می دهد. همان طور که تمام خرس ها نیز در تیرهای واحدی به نام تیره ی خرس ها قرار میگیرند. تفاوت انسان و شامپانزه، از جنس همان تفاوتی است که بین خرس آفتاب و خرس قطبی وجود دارد؛ و چه بسا تفاوت های جسمانی شامپانزه و انسان کمتر از تفاوت هایی باشد که در اندام خرس قطبی و خرس آفتاب وجود دارد. بر این اساس، اذعان پیش گفته ی شیرازی به اینکه تکامل وجود دارد و او آن را در داخل افراد یک تیره میبیند، باعث می شود شیرازی بدون اینکه بداند چه میگوید، قبول داشته باشد که شامپانزه، بونوبو[14] و انسان همگی از یک اصل مشترک تکامل پیدا کرده اند؛ چرا که همگی آنها افراد یک تیره می باشند.

این سخن شیرازی که میگوید:

«این مانند آن است که بگویی: همان طور که از گل می توان آجر و سفال و خشت ساخت، میتوان آهن و عاج و آب نیز پدید آورد. آیا چنین قیاسی امکان پذیر است؟»

سخنی است بی معنا؛ چرا که ساختن آجر از گل، تغییری در ساختار ذرات هسته ای آن به وجود نمی آورد، تا به عنوان مثال گفته شود: آیا می توان بر این اساس تبدیل شدن گل به ماده ی دیگری همچون آهن را بسنجیم؟ اصولاً فرآیند تبدیل عنصری به عنصر دیگر، به تجدید ساختار اتم ها نیاز دارد و لذا ما با دو موضوع متفاوت روبه رو هستیم و این قیاس از ریشه بی معنا است. این مقایسه ی شیرازی و استفاده از این مثال سطحی، هیچ ربطی به آنچه از تکامل حاصل می شود ندارد؛ زیرا گوناگون شدن در تکامل در سطحی از مولکول های جانداران صورت میگیرد که هم ساختار با آن دسته از کروموزومهایی است که دارای ترکیب مولکولی یکسانی هستند. انچه در این خصوص از جانداری تا جاندار دیگر تفاوت دارد، ترکیب این ساختار مولکولی است. واقعیت آن است که اگر شیرازی این مقایسه را بیان نمی کرد، برای او بهتر بود. در اینجا پاسخ به اشکال شیرازی پایان یافت، ولی اندکی موضوع را بیشتر شرح میدهیم:

به نظر می رسد شیرازی نمیداند از چه سخن میگوید؛ چرا که ما در تکامل حیات، از تجدید ساختار اجزای تشکیل دهنده ی عناصر زندگی ساز یعنی کروموزومها صحبت می کنیم و معادلی که برای آن در سطح عناصر برای بازشکل گیری ساختار یک عنصر می توان پیدا کرد، هسته ی اتم ها می باشند، و عناصر شیمیایی از قابلیت بازشکل گیری و شکل دهی برخوردار هستند. وی میتوانست از یک کیهان شناس یا فیزیکدان درباره ی آهن بپرسد، تا دریابد که اهن خود از عناصر دیگری که در مقادیر انبوه، در هستی پیرامون ما وجود دارد تشکیل یافته است. آهن و بسیاری دیگر از عناصر، از فرآیند همجوشی هسته ای در ستارگان پیرامون ما به وجود آمده است و این فرآیند منجر به پیدایش و تشکیل عناصر شده است. هنگامی که سخن ما درباره ی ذرات زیراتمی و بازشکل گیری هسته ی اتمها است، بین آهن، اکسیژن، کربن، هلیوم و هیدروژن تفاوتی وجود نخواهد داشت؛ چرا که همه ی اینها از همان اجزای سازنده به وجود آمده اند و بر همین اساس امکان بازشکل دهی یا تجدید ساختار آنها برای تولید مواد دیگری از همان مواد سازنده ی اولیه ی عناصر وجود دارد. این همان چیزی است که در ستارگان نیز روی می دهد. در ستارگان هیدروژن و هلیوم میسوزد و به دنبال وقوع همجوشی هسته ای، عناصر سبک به هسته های سنگین تری که در آنها پروتون و نوترون بیشتری وجود دارد، تبدیل میگردد. به این ترتیب کربن، اکسیژن و دیگر عناصر تولید می شود و به عنصر پایدارتر که همان آهن است، منجر می شود. سپس با انفجار ابرنواختری ستاره، فرآیند همجوشی هسته ای به عناصر سنگین تری همچون اورانیوم منجر میگردد. بنابراین اگر ما بتوانیم بر ذرات تشکیل دهنده ی هسته ی اتم (پروتون و نوترون) تسلط یابیم، می توانیم از دیگر عناصر، آهن به وجود آوریم. آنچه در این فرآیند نیاز داریم، انرژی عظیمی است که عناصر را به فاصله ی اندک و مناسبی که در ان، نیروی هسته ی اتمی به شدت اثرگذار است و همجوشی هسته ای روی می دهد بکشاند، که به عنوان مثال این وضعیت در ستارگان فراهم می شود.

بر این اساس تولید عنصری از یک عنصر دیگر، فرآیندی است که در جهان پیرامون ما به طور مرتب در حال وقوع است. البته راه آسان تری هم برای تولید اتم های سبک از اتم های سنگین تر وجود دارد که شکافت هسته ای می باشد. در این فرآیند برای نزدیک ساختن ذرات به هم به انرژی زیادی نیاز نداریم، بلکه تنها چیز مورد نیاز، واداشتن هسته های ناپایدار مانند اتمهای اورانیوم ۲۳۵ به شکافت هسته ای است. این همان فرآیندی است که در نیروگاه های هسته ای به صورت کنترل شده رخ میدهد؛ مثلاً با افزودن مادهای همچون آلیاژ کادمیوم برای جذب نوترونهای اضافی جهت کنترل فرآیند شکافت هسته ای تا در حد قابل قبولی باقی بماند، و شکافت هسته ای به میزان غیر قابل کنترلی نرسد که به بمب اتمی تبدیل گردد.

سید احمد الحسن ، کتاب توهم بی خدایی ، ص 59 - 70

 

پی نوشت ها :

[1] محمد شیرازی، مناظره بین اسلام و داروین، چاپ اول ۱۳۹۲ ه ق ۱۹۷۲ م. قابل دسترس در: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/fehres.htm

[2] محمد شیرازی، مناظره بین اسلام و داروین، چاپ اول ۱۳۹۲ ه ق ۱۹۷۲ م. فصل استقرا، قابل دسترسی در: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/fehres.htm 

[3] محمد شیرازی، مناظره بین اسلام و داروین، چاپ اول ۱۳۹۲ ه ق ۱۹۷۲ م. فصل استقراء، قابل دسترسی در: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/part1/2.htm

[4] Relative Dating Method

[5] Absolute Dating Method

[6] محمد شیرازی، مناظره بین اسلام و داروین، چاپ اول ۱۳۹۲ ه. ق ۱۹۷۲ م. فصل استقراء، قابل دسترس در: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/part1/2.htm

[7] در نسخه ی الکترونیکی این کتاب جمله ی فوق به این صورت است: «چرا دیده نمی شود که ...» و این عبارت جمله را متناقض می کند و چه بسا ناشی از خطای چاپی باشد.

[8] محمد شیرازی، مناظره بین اسلام و داروین، چاپ اول ۱۳۹۲ ه ق ۱۹۷۲ م. فصل انتخاب اصلح

[9] Homo erectus

[10] Homo sapiens

[11] محمد شیرازی، مناظره بین اسلام و داروین، چاپ اول ۱۳۹۲ ه ق ۱۹۷۲ م. فصل انتخاب اصلح

[12] خرس آفتاب کوچکترین عضو خانواده ی خرس ها است که در جنوب شرق آسیا زندگی می کند. (مترجم)

[13] پروفسور کریگ ونتر (Craig Venter) اولین سلول زنده را در آزمایشگاه تولید کرد.

[14] بونوبو نام گونه ای از شامپانزه است که نسل آن در خطر انقراض می باشد و فقط در کنگو تعدادی از آن وجود دارد. جدایی این حیوان از شامپانزه 5/1 تا ۲ میلیون سال قبل با تشکیل رودخانه ی کنگو آغاز شده است؛ چرا که نه بونوبوها و نه شامپانزه ها هیچ یک شناگران ماهری نیستند و نتوانستند با خویشان یکدیگر ارتباط برقرار کنند. (مترجم)

انصار امام مهدی (ع)

امام احمدالحسن علیه السلام فرمودند :

«ای مردم، علمای گمراه و پیروان‌شان شما را فریب ندهند. بخوانید، جستجو کنید، دقت کـنید و بـیاموزید و خود حقيقت را بـيابـيد و بر كس دیگری توکل نکـنید تا برای آخرت شما تصمیم‌گیری کند زیرا که فردا پشیـمان خواهید شد و فردا پشیمانی را سودی نخواهد داشت». خطبه پنجم محرم ۱۳۸۹ هـ.ش.

وبگاه: almahdyoon.co